#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_353
چشمامو روي هم فشار دادم پس اون گرگ قهوه اي تارا بود وقصد مرگ منو داشت عجيب هم نبود.
سايمون بي معطلي راه افتاد و گفت:
مهمان مريضه بايد زودتر پيش بانو برم.
بالاخره من رو وارد تالار بزرگ و تاريکي کرد که سرتاسر با نور شمع تزيين شده بود.
دختري بالباس سنتي سفيد و صورت سرخ رنگ لبخند سردي زد وگفت:
بهتره زخمت رو خودم بخيه بزنم ميدونم تواني نداري جادو کني.
اونقدري نا نداشتم که حتي جيغ بزنم از درد سوزن و بخيه
بالاخره کار ناهک تموم شد ومن روي تخت خواب سنگي گذاشته شدم
ماده ي سرخ رنگي رو ماهک به زور به خوردم دادوگفت:
ما مثل خون اشام ها نيستيم ما خون رو تااخر نمي نوشيم تا قرباني بميره اما بعداز مدتي جادويي کهن ما رو سرخ رنگ ميکنه جوري که هيچ جا نتونيم پا بزاريم
اخي کشيد و ادامه داد:
بعداز ماموريتت ازت ميخوام کمکم کني از اين جادو خلاص بشيم
:
اما من راه باطل کردن طلسم ها روبلد نيستم...
پريد وسط حرفم و گفتم: تو اونشب شبح هاي من رو کشتي دختر من بهت فرصت دادم وحالا هم جونتو نجات دادم تو به من مديوني دختر...
:خب من به تو مديونم اما راه اين طلسم
ماهک بااخم گفت: راهش رو از روح مادرت بايد پيداکني اون تکه که مال توهست قطعا راه رو بلده چون خودش مارو طلسم کرد
روي نيمکت سنگي کنار تالار بزرگ نشسته بودم و به رفت و امد اشبح نگاه ميکردم
romangram.com | @romangram_com