#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_352
اه شبح ها عموزاده ي گرگ ها بودن حتما يکجا ساکن هستند
شبح بدون ذره اي ناراحتي منو روي شونه اش انداخت از درد چهرم در هم شد خون بيش تري از زخم راه افتاد شبح مرد با صداي بمش گفت:
من سايمون هستم دخترجادوگر کنار چشمه ميبرمت تازخم رو بشوري شبح هاي قلعه ي ما مثل من خوددار نيستن ميدوني که
سرم رو تکون دادم.
گرگ قهواي رو زير بغل زد و راه افتاد.
يک ساعت بعد من بازخم عميقي روي پهلوم درحالي که ديگه جوني توي تنم نبود روي شونه ي سايمون وارد کوه شديم
کوهي بزرگ و تاريک سرتاسر پراز دخمه و راهرو که اگر تنها ادنجا بودم قطعا گم ميشدم.
سايمون من رو روي شونش جابه جا کرد و درست به نقطه هايي پاگذاشت که من توي نقشه ديده بودم
غارهاي يخ زده ي تو درتو ازشدت سرما لرز به تنم افتاد و کم خوني بدتر ميکرد حال و هوام رو.
بالاخره دم ورودي غاري ايستاد وباصداي بلندي گفت:
هي يکيتون تغيير قيافه بدين و بياين اينجا.
يکي از گرگ هاي نگهبان به مرد تنومندي تبديل شدو از دهانه خارج شد با کمي اخم تعظيم کوتاهي کرد و گفت:
چي شده که شاهزاده خودشون تشريف فرما شدن؟؟؟؟
سايمون با اخم گفت:
اين دختر ،دخترجادوگره شماها که خوب ميشناسيدش مخصوصا اربابتون ...
با دست گرگ قهوه اي رو روي زمين انداخت وگفت:
اما ميخواستن زنده زنده ببلعنش درحالي که حتي نزاشتن خودش رو معرفي کنه بانو منو فراخوند نجاتش بدم.
مرد گرگي بااخم نگاهي به گرگ کردوگفت: ما بوش رو حس نکرديم شاهزاده نوبت گشت زني تارا و گردانش بوده و تارا بايد جوابش رو پس بده.
romangram.com | @romangram_com