#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_351
گرگ دوباره به سمتم حمله کرد چشمام سياهي ميرفت
اما حس کردم اين گرگ از من متنفره تنها کاري که توتستم انجام بدم اين بود که باقي مانده توانم رو با جادو به کارببرم يه حفره ي محافظم دورم ايجاد شد و گرگ قهوه اي باسر به حفره خورد و روي زمين پرت شد
از بهت جيغي کشيد وباز حمله کرد ميدونستم تا چند دقيقه ديگه انرژيم ازبين ميره و من وتکه تکه ميکنه
ذهنم رو باز کردم و با تمام وجود از راويار يا هرکسي که مشينيد کمک خواستم
و بعدازون سياهي بود وسياهي
درست توي لحظه ي اخر جون دادنم
درست توي لحظه ي اخري که ديوارمحافظتي من شکست و گرگ با تمام قوا به من حمله ور شد
يه مکجود سرخ رنگ با جيغي بلند به سمت گرگ پريد و پرتش کرد عقب حلقه ي گرگ ها از هم شکسته شد.
باترس پابه عقب گذاشتن. چشمامو بازحمت باز نگه داشتم و به ناجيم نگاه کردم
يه مرد سرخ رنگ و عضلاني با پيرهني سنتي سفيد و پاهاي برهنه
روبه گله ي گرگ فرياد زد:
گمشين گمشين تا همين حالا همتون رو از دم نکشتم موجودات عوضي
بااين حرفش گرگ ها پا به فرار گذاشتن.
گرگ قهوه اي از شدت ضربه روي زمين پهن شده بود و حرکت واسش غير ممکن بود
مرد سرخ زنگ به سمتم نگاه کرد و گفت:
شما بانو رو صدا زدين و اون از کمک دريغ نکرد جادوگر من شما رو به کوهستان ميبرم و اين گرگ خائن رو به دست اربابش ميدم.
حتي چشم هاشم سرخ رنگ بودند.
فشاري به مغزم اوردم و يادم اومد مشابه ي اين شبح رو کجا ديدم توي زمين هاي باستاني دخترک قرمز رنگ ماهک
romangram.com | @romangram_com