#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_350
وجدانمو راضي کردم که اين شکار وحشيانه وخام خوردن بخاطر نجات جون بنديک و نژاد الف هاست.
سريع خيز برداشتم و قبل ازونکه خرگوش بخت برگشته بفهمه جونش رو گرفتم
گوشه اي چمپاته زدم و به خرگوش بي سرنگاه کردم وحدانم رو خاموش کردم و شروع يه خوردن کردم
دور دهنمو ليس زدم همچينم بدمزه نبود توي بدن گرکي مزه ي پيتزاي مخلوط رو داشت.
باانرژي بيشتر به سمت کوهي که توي نقشه بود راه افتادم
يه کوه سربه فلک کشيده که هيچ حيووني اطرافش نبود تعجب اور بود يکم
بعداز سه ساعت بالاخره کوه رو از دور ديدم.
حس کردم يه بوهاي عجبي ميادبوي مثل موندگي و فساد
مشام تيزم باعث ميشد بو رو بهتربفهمم حالت تهوع بهم دست داد اما ايا شما تابحال گرگط ديدين استفراغ کنه؟؟؟
به سمت کوه راه افتادم وسطاي رااه بودم خيلي خيلي نزديک راحت حفره هايي رو روي دامنه ي کوه ميديدم
که صداي صدها زوزه ي وحشيانه بلندشد و من با تعجب به اطرافم زل زدم
بيشتراز 800تا گرگ دورم حلقه زده بودن و با اخطار وخشم زوزه ميکشيدن
باترس عقب کشيدم اما حلقه رو تنگ ترکردن.
هيچ راهي نبود ذهن هاشون بسته بود ومن به وضوح فهميدم اينا گرگ هاي واقعي هستن و انسان نميشن.
حلقه بازشد و يه گرگ قهوه اي وارد شد خيلي اشنا بود اما ديواره ي ذهنش رو روم بست
زيرچشمي نگاهش کردم به سپتم خيز برداشت تا اومدم به سمت مخالف برم تغييرمسير داد و روم پريد
جيغي از درد و حيرت کشيدم.روي زمين پرت شدم دندوناي تيزش پهلوم رو ازهم جر واجر کرده بود
ومن در اخرين لحظه فقط تونستم تغييرشکل بدم و به شکل يه انسان نيمه الف بي پناه روي زمين بيفتم
romangram.com | @romangram_com