#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_349






خب دوستاي عزيزم رمان رو همينجاميزارم تا همه بخونن.‏

يه رمان جديد هم دارم مينويسم ميخوام بدونم ايا استقبال ميکنيد ازش؟؟؟؟



وسايلم رو زير يه درخت قايم کردم و درخت رو نشونه گذاري کردم تا بعد يادم نره.‏

تغييرشکل دادم و تبديل به يه گرگ سفيدشدم حس بهتري داشتم توي اين بدن ‏

انگار که راويار تمام انرژي مثبتش رو توي اين پوسته واسه من به ارث گذاشته باشه.‏

باشادي زوزه اي کشيدم و نقشه رو توي مغزم باز کردم ‏

از جنگل با سرعت ردشدم سوز هوا بيش تر وبيش تر ميشد اما پشم هاي بدنم گرم نگهم ميداشتن.‏

دوباري توقف کردم و نقشه رو مرور کردم. هنوز راه زيادي داشتم ‏

بالاخره جنگل تموم شد و به جاده ي سنگلاخي رسيدم که دو طرفش زمين باير بود و علف هاي هرز گرسنگي بهم غلبه کرد.‏





اما باز هم خوي گرگيم نتونست راضيم کنه که گوشت خام بخورم ‏

با اينکه شب سياه بهم هشدار داد اما تغيير قيافه دادم و سعي کردم از توي زمين ريشه هاي گياه هاي خوراکي رو فرابخونم



هيچ فايده اي نداشت هيچ گياه خوراکي نبود. با جادو اب رو به سطح زمين کشيدم و يه دل سير اب خوردم.‏

تغييرشکل دادم و با چشماي تيز بينم يه خرگوش سياه وحشي رو زير نظر گرفتم


romangram.com | @romangram_com