#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_348
صبح با سردرد از خواب بيدارشدم مورگان کمي اونطرف تر مشغول چرت زدن با چشم هاي باز بود و شب سياه هم معلوم نبود کجا رفته فکر کردن به کابوس هاي شبانم سردردم رو بدتر ميکرد.
اينجا هوا زيادي سرد بود و شکننده ژاکتم رو تنم کردم و توي دلم گفتم:
اوه گرگ ها چه جور دوام ميارن اينجا؟؟؟ بااين ه خودمم ميتونم گرگ بشم اما مطمئن هستم ساختار بدني من در برابر اون ها فوق العاده ضعيف هست.
به سمت برکه اي که چندمتر دورتر بود قدم برداشتم و صورتم رو با اب سرد شستم.
صداي پرنده ها اطراف رو پر ميکرد و گندم زارها باهم تکون ميخوردن
مورگان توي ذهنم صحبت کرد:
نقشه ي راه رو بايد با جادو از شب سياه بگيري وتوي مغزت حک کني از اينجا به يعد ما نميتونيم وارد بشيم.
با تعجب گفتم:چرا اونوقت؟؟؟
مورگان: گرگ ها روي قلمروي خودشون حساسن دخترجون دلم نميخواد يه جنگ تمام عيار بااون گرگ پشمالو داشته باشم ت هم بايد تغييرکني و گرگ بشي
عاشق بعد گرگيم بوديم حس وحالش متفاوت بود و احساس قدرت زيادي ميکردم.
بالبخند زل زدم به مورگان که شب سياه از پشت سرم گفت:
بايد بهت بگم که اينجا گرگ ها رفتارشون متفاوته بانو اون ها اينجا درنده و وحشي هستن چون قلمروشون تلقي ميشه حتي از ارباب گرگ هد هم دوري کن تا زماني که از مرز هاي اونا خارج ميشين.
بعد اشاره کرد به وسايل توي دستشو گفت:
بيا اينجا تا نقشه رو به ذهنت منتقل کنم.
دستش رو با اب توي کاسه خيس کرد و مقداري پودر سفيد رنگ کف دست هاش ماليد با چوب درختي که نميدونم از چه جنسي بود سوراخي کف دستش ايجاد کرد و وردي خوند
کف دستش رو روي پيشونيم گذاشت و شروع کرد به زمزمه کردن هرلحظه حس ميکردم مغزم در حال سنگين و سنگين ترشدنه اونقدر سنگين که فکر ميکردم هر آن سرم محکم روي زمين فرود بياد اما با برداشته شدن دستش فشارهم برداشته شد و به وضوح من جايي رو ميديم که حتي يکبارهم نرفته بودم غارهاي تودرتو و يخ زده
شب سياه وسايلش روجمع کرد وبا لبخند گفت:
اميد همه ي الف ها به شماست بانو مراقب باش مرده برنگردي.
مورگان غرشي از دلتنگي و نارضايتي کرد و همراه شب سياه به اسمون بلند شد و من موندم ومن...
romangram.com | @romangram_com