#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_347


گارژرون داشت ارتش وحشتناکش رو استارت ميزد.‏

بالاخره شب شد ومورگان مارو روي زمين گذاشت و دنبال شکار رفت

شب سياه باسکوت مشغول در اوردن فلوتي از ساک دستيش شدوبعداز چند دقيقه شروع کرد به زدن يه موسيقي روح بخش و الفي ‏

يکي از اون موسيقي هاي آرامش بخش که شما رو به ياد درياچه و افتاب گرفتن ميندازن.‏

سکوت همه جارو گرفته بود که شب گفت:‏

ميدوني دختر جادوگر ما توي افسانه هامون اين روز پيش بيني شده بود

با تعجب گفتم :کدوم روز؟؟؟؟

اهي کشيد وگفت:به زنجيرشدن يک روح بزرگ ازيک خانواده ي اشرافي

باشگفتي گفتم:توي اون افسانه چيزي در مورد نجات روح ننوشته بود؟؟؟؟

شب سياه زل زد به تاريکي اسمون و گفت:‏

الف ها موجودات خردمندي هستند از انسان ها و ديگر نژادها از نظر فکري قوي تر هستند بانو توي افسانه ها و داستان هاي ما پيش بيني هاي زيادي شده اما راه حل اخر رو برعهده ي فرد نجات دهنده ميزارن.‏



سکوت بازهمه جا رو فرا گرفت و من به بنديکي فکر کردم که روحش ذره ذره از بين ميرفت درست مثل يک ساعت شني که ذره ذره درحال فرو ريختنه

شب سياه به ارومي گفت:‏

اما توي افسانه ي روح زنجيرشده ميگه اگه روح رو ازادنکيد واون توسط سياهي ازبين بره نژاد الف ها همه ازبين خواهند رفت.‏

با ترس زل زدم به دهان سفيد رنگ الف و گفتم:‏

پس تمام تشويش ملکه بخاطر اين بود؟؟؟

شب سياه:‏

بله بانو نه تنها ملکه بلکه تماني الف ها از اين جريان واهمه پيدا کردن نسل ما هزاران ساله که روي زمين وجود دارن و نابودي ازپيش تايين شده هضمش بيش از حد سخته.‏


romangram.com | @romangram_com