#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_346
قضيه فراتراز حبس روح به دست خوده فرده مگه نه؟؟
سکوت کردم و زل زدم به کتوني هام با دردگفت:
پس نميخواي بگي؟؟ توحق داري من مادرشم اما زيادي ازش دورم من بهت اعتماد دارم دختر تو ميتوني برش گردوني.
کولمو برداشتم و گفتم:
فقط ادرس اشيانه گرگ ها رو به من بدين بانو
وسايل مورد نيتزم رو توي خورجين مورگان جا دادم.
يه الف به اسم شب سياه ما رو راهنمايي ميکرد.
حالا از خودتون ميپرسيد اوه چه اسم عجيب و غريبي اما خب الف ها همه چيزشون عجيبه اسم هاشون کوچک ترين چيز عجيب درموردشونه.
پشت مورگان سوار شدم و شب سياه هم پشت من سوار شد مورگان باز نق نقي کرد وگفت:
اوه اگه دست خودم بود صدسال نه خودم و نه تو رو نميزاشتم به اون گرگ نزديک بشي
با بداخلاقي گفتم: بس کن پسر فعلا که بهش نياز داريم جون بنديک در خطره و من ميدونم چقد واست مهمه اما درک نميکنم چرا اين همه با راويار مشکل داري!!!
مورگان يکمي سکوت کرد بال هاي بزرگ و سياه رنگش رو باز کرد و توي آسمون اوج گرفت
هميشه مثل روز اولي که ديده بودمش غرق در شکوه و اشرافي بودنش ميشم
بعداز اوج گرفتن و تنظيم پروازش گفت:
ميدوني بعضي چيزا قابل توضيح دادن نيستن يه حس خاص هستن ومن الان يه حس خاص منفي از اون گرگ پشمالو دريافت ميکنم.
خندم گرفت ازين بچه اژدهاي فيلسوف
قراربود مورگان و شب سياه من رو به لاني گرگ ها هدايت کنن و بعدازون مورگان شب سياه رو به قصر اژدها هاببره
شب سياه داوطلب شده بود تا پيمان جدانشدني سوار رو با اژدها ها ببنده
romangram.com | @romangram_com