#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_345


بنديک بي توجهه و هيچ واکنشي به سقف زل زده بود اروم کنارش نشستم و دستم رو جلوي چشماش تکون دادم بي فايده بود



جادويي که کلي تمرين کردم رو يکبار ديگه مرور کردم اروم انگشتاي يخ واستخونيش رو گرفتم و جادو رو زير اب خوندم ميدونستم که خيلي انرژي ميگيره اما نه تا اين حد

داشتم کنترل اوضاع رو از دست ميدادم که صداي بنديک گوش هامو پر کرد.‏

بنديک:رامونا قطع نکن ارتباط رو قطع نکن

با لکنت و ضعف گفتم: فقط بگو کجا هسي؟؟؟ارو چه جور گيرت انداخته؟؟

بنديک خنده ي ضعيفي کرد وگفت:‏

ارو قدرتشو نداره رامونا اون فقط لاف زده ‏

‏:خ..خب پس چرا روحت حبسه نکنه خودت کردي؟؟

بنديک خنده ي غمگيني کرد وگفت: نه دختر زيگورات لعنتي روحم رو لحظه ي اخر گرفت من احساس غم شديدي داشتم در غمگين ترين حالتم بودم واون تونست ديوار ذهنم رو بشکنه





‏ ‏

با ترس گفتم:م..من چيکار کنم حالا؟؟؟

بنديک:بايد بري به زيگورات راويار رو ببر اون ميدونه چيکارکنه.‏



صداي بنديک محو شد و من هرچقدر سعي کردم فايده نداشت با ضعف روي زمين نشستم و عرق رو از صورتم پاک کردم.‏

دوتا پاي زنونه جلو چشمام ديدم با تعجب سرم رو بالا اوردم و چشم دوختم به چشم هاي بي قرار ملکه

ملکه با غم روي صندلي کنار سوئيت نشست وگفت:‏


romangram.com | @romangram_com