#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_344
کولمو برداشتم و گفتم:
فقط ادرس اشيانه گرگ ها رو به من بدين بانو
وسايلم رو جمع کردم.
هنوزم ضعف داشتم و سرم به شدت درد ميکرد
با اه وحسرت به سمت سوئيت درختي بنديک راه افتادم روي تخت دراز کشيده بود وبه سقف خيره بود.
دخترالفي که مشخص بود سن و سالي کمتراز بقيه داره و ازنظر سن انساني 16ساله ميخورد کنار تخت نشسته بود و با غم به بنديک زل زده بود
با ورد شدن من از جا پريد و با ترس تعظيم کرد.
زيا ي مشکوکه!!!! پوست سفيدش سرخ شد و دانه هاي عرق به وضوح صورتش رو پوشند
با کنجکاوي گفتم: هي تو کي هستي؟؟؟!!
با تته پته گفت:م..من..من ر..ر..
با حرص گفتم:
اي بابا نميکشمت که دخترجون راحت يه نفس عميق بکش خودتو معرفي کن.
دخترک سرش رو زير انداخت چشماي درياييش رو بست و خيلي اروم گفت:
من روناک هستم بانوي من دختر روحنون شمشيرساز
باتعجب ابرويي بالا انداختم و با شيطنت گفتم: مادرت ميدونه تو اينجا درحال دعا کردني؟؟؟
سرخ ترازقبل شد وگفت: ن..نه ل..لط..لطفا شما هم نگين من..ف..فقط اومده بودم ...ش..شا..شاهزاده رو ببينم وبرم
بدون اينکه معطل کنه دامن لباس بلندش رو به دست گرفت و با دو از اتاق خارج شد
لبخني صورتم رو پوشوند اين دخترک خجالتي زياداز حد به بندک نزديکه و اشتباه نکنم يک دل نه صد دل عاشقشه.
romangram.com | @romangram_com