#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_343


جادويي که کلي تمرين کردم رو يکبار ديگه مرور کردم اروم انگشتاي يخ واستخونيش رو گرفتم و جادو رو زير اب خوندم ميدونستم که خيلي انرژي ميگيره اما نه تا اين حد

داشتم کنترل اوضاع رو از دست ميدادم که صداي بنديک گوش هامو پر کرد.‏

بنديک:رامونا قطع نکن ارتباط رو قطع نکن

با لکنت و ضعف گفتم: فقط بگو کجا هسي؟؟؟ارو چه جور گيرت انداخته؟؟

بنديک خنده ي ضعيفي کرد وگفت:‏

ارو قدرتشو نداره رامونا اون فقط لاف زده ‏

‏:خ..خب پس چرا روحت حبسه نکنه خودت کردي؟؟

بنديک خنده ي غمگيني کرد وگفت: نه دختر زيگورات لعنتي روحم رو لحظه ي اخر گرفت من احساس غم شديدي داشتم در غمگين ترين حالتم بودم واون تونست ديوار ذهنم رو بشکنه



با ترس گفتم:م..من چيکار کنم حالا؟؟؟

بنديک:بايد بري به زيگورات راويار رو ببر اون ميدونه چيکارکنه.‏



صداي بنديک محو شد و من هرچقدر سعي کردم فايده نداشت با ضعف روي زمين نشستم و عرق رو از صورتم پاک کردم.‏

دوتا پاي زنونه جلو چشمام ديدم با تعجب سرم رو بالا اوردم و چشم دوختم به چشم هاي بي قرار ملکه

ملکه با غم روي صندلي کنار سوئيت نشست وگفت:‏

قضيه فراتراز حبس روح به دست خوده فرده مگه نه؟؟



سکوت کردم و زل زدم به کتوني هام با دردگفت:‏

پس نميخواي بگي؟؟ توحق داري من مادرشم اما زيادي ازش دورم من بهت اعتماد دارم دختر تو ميتوني برش گردوني.‏


romangram.com | @romangram_com