#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_340

هواي اطرافم گرم و گرم ترشداسمون تبديل به يه تکه اتيش شد و صداي جيغ و قهقه زمين رو لرزوند ‏

ميخ زمين شده بودم و حرکت نميتونسم بکنم با ترس برگشتم تا ببينم بنديک کجاست

اما

سلام دوستاي گلم همين طور که ميبينيد برنامه يکم اشکال داره

حتي اسمم عوض شده

خب من يه کانال زدم رمان رو اونجاميزارم تا راحت دنبال کنيد

منتظرتونم

جادوگران بي هويت

https://telegram.me/jjart

اما

بنديک نبود

هيچ کس نبود هوا به شدت گرم و گرم ترميشد

اسمون به شدت تيره وتيره ترميشد.نم بارون صورتم رو خيس کرد وباعث شد از شوک در بيام و بتونم دستم رو تکون بدم.‏

دستم رو اروم روي صورتم کشيدم وخيسي اب رو پاک کردم

اما.. ‏

با وحشت چشم دوختم به کف دستام خيس از خون بود به رعد وبرقي نگاه کردم که پشت بندش باروني از خون زمين رو خيس ميکرد جيغ عميقي کشيدم و به سمت جنگلي که حالا خشک و بي اب و علف بود راه افتادم

صداي قهقه ي يه مرد فضاي اطرافم رو پرکرد با لرز به سمت درخت ها رفتم و مرتب تکرار ميکردم چيزي نيست من چيزيم نيست

صداي ارو فضا رو پر کرد:‏

تو و برداران مفلوکت متعلق به من هستين دختر اگر اطاعت نکنيد قطعا از اسمان خون ميباره چون من فرمان ميدم محل الف ها رو به من نشان بدي.‏

باحس تکون هاي وحشتناکي چشمامو باز کردم حس کردم سرم به اندازه توپ بولينگ سنگين شده با درد گفتم:‏

romangram.com | @romangram_com