#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_341


هي من کجام ؟؟؟؟

ملکه نارين با اندوه گفت: تو حالت بدشد و دچار غش شري فقط واسه چندثانيه بنديک به حال اصليش برگشت و ما رو خبر کرد



اروم سرجام نشستم و گفتم: الان چه طوره،؟؟

راويار با اخم گفت:باز خودشو درون روحش حبس کرد و توي باغ نشسته ‏

اوف دستي به سرم کشيدم و ديدم با برگ پوشيده شده زن الفي با موهاي طلايي وچشم هاي طلايي براق با سردي خاصي گفت:‏

بهتره دست به اونا نزني سرت شکسته

اوه همين مورد رو کم داشتم واقعا.يکم اب خوردم و جريان رو وتعريف کردم با ضعف و سستي گفتم:‏

لطفا به مورگان بگين منو برگردونه بانوي من برادرهام در خطر هستن و همينطور من بايد هرچه سريع تر يه نقشه واسه خارج کردن ارو از برزخ بکشم اون روح ها رو تسخير کرده و با اسکلت مرده ها پيوند ميزنه

راويار:‏

اه يه ارتش زامبي عاليه!!!‏

ملکه با عبوسي گفت: اون خون اشام چي بود اسمش اهان جابرائيل ما راهي براي اون پيدا کرديم اما دختر مراقب باش هرگز به يه مکنده ي خون اعتماد بيش از حدي نکني ‏



ملکه لدون حرف اتاق من رو ترک کرد و من موندم و راويار اخمو با خشم گفتم:‏

چته ؟؟چرا اينجوري به من زل زدي؟؟؟

راويار با فرياد خفه و خشم گفت: بايدم يه مرگم باشه وقتي تو مرتب پشت هم با جيغ بنديک رو صدا ميکني خانم خانما .‏

کوله اش رو برداشت و بي توجهه به من که ميخواستم توضيح بدم از اتاق خارج شد

حتي نزاشت بگم من موقع ديدن اون خلسه حس کردم که بنديک اسير دست ارو هست

اين راز بايد پيش خودم بمونه ‏


romangram.com | @romangram_com