#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_339


‏:خب الان چه جور ميشه خوبش کرد؟؟

ملکه:‏

کاري از دست ما برنمياد فرزند اون خودش بايد برگرده ما فقط ترقيبش ميکنيم.‏

بعداز کلي صحبت از حضور ملکه مرخص شدم و به سوئيتم پناه بردم ‏

راويار نبود غيبش زده بود منم دنبالش نرفتم دوش اب گرمي گرفتم و به خواب رفتم.‏





سنگ ها رو از توي کوزه ي مسي رنگ بيرون اوردم و با اخم زل زدم بهشون ‏

سنگ هاي احمق تمام بدبختيام بخاطر پيداکردن شماهاست اروي پست فطرت تمام زندگيم ودوران خوشم بخاطر تو تباه شدن

عنصرخاک سنگ يمن رو به گردنبندم نزديک کردم

سنگ توي دستم داغ شد که باعث شد مشتم رو باز کنم يمن به جايگاهش وصل شد و باعث شد يه نقطه ي گرد روي گردنم بسوزه گردنبند چسبيده بود به گردنم و همين آزارم ميداد

عنصر هوا رو به گردنم نزديک سدم و اينبار الماس هفت رنگ به جايگاه خودش متصل شد

بازهم جاي يه سوختگي ديگه.‏

حس ميکردم قدرتم بيشترشده. از سوئتم خارج شدم بنديک روي نيمکت جلوي کلبه ي گيلدور نشسته بود

کنارش نشستم هيچ واکنشي نشون نداد با دست سرشو به سمت خودم چرخوندم و زل زدم توي چشماي ابيش

حتي پلک هم نزد با دستمام صورت سفيدشو قاب گرفتم و گفتم:‏

بهتره زودتر از خواب بيدارشي بنديک من نگرانتم نميتونم سکوتت رو تحمل کنم

اشک گونه هامو خيس کرد با دردگفتم:نميخوام توروهم ازدست بدگ بنديک اينبار نه

هيچ واکنشي نشون نداد با درد از جا بلندشدم و اماده ي حرکت شدم


romangram.com | @romangram_com