#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_338

ملکه:خب من چه جور کمک بفرستم؟؟؟

با غرغر گفتم:مورگان و راويار و به اينجا بفرستين اگه شما جاده رو براشون مرئي کنيد اونا من رو پيدا ميکنن.‏

ملکه با سردي گفت:‏

و چرا فکر کردي من اين کارو ميکنم؟؟؟؟

با اخم گفتم: چون اونا هم پيمان هاي ماهستن بانوي من و جون شاهزاده درخطره بهتره اين کارو واسه سلامتي بنديک انجام بدين.‏

بدون هيچ حرفي اب کاسه رو دور ريختم و مکالمه رو پايان دادم

بنديک هنوزم مثل يه مجسمه بود



بالاخره به بوکهارت رسيدم.‏

اما الف ها حتي اجازه ندادن يک ليوان اب بخورم بدون هيچ حرفي با سکوت تمام من رو پيش ملکه بردن

تمام الف ها غمگين بودن و غم درونيشون باعث پژمرده شدن گل ها شده بود.‏

ملکه توي باغ خصوصيش ايستاده بود و با غم پنهاني به بنديک چشم دوخته بود که بي حرکت روي زمين نشسته بود و محو جنگل بود.‏

تعظيمي کردم و گفتم: بانوي من!!!‏

ملکه: اه جادوگر جوان بالاخره رسيدي،خب تعريف کن!!‏

تمام ماجرا رو از اول تا اخر تعريف کردم همه ي الف ها با سکوت نگاه ميکردن

خيلي هاشون زير گريه زدن و از باغ خارج شدن استاد باستاني در نظر همه بي مثال بود و وضعيت بنديک وخيم.‏

ملکه به آرومي گفت:‏

قطعا ما مراسم يادبود بياد ماندني براي استاد برگزار خواهيم کرد روح اون در آرامشه و جسمش تا الان جزوي از تاک زير زيگورات شده اما فرزندم از همه چيز مهم تره

با غصه گفتم:حتي لحظه سقوط هم خوب بود امد بعد اون شد مثل يه تکه سنگ

ملکه: اه اين تقصيرتو نيست رامونا اون روحش رو به روي دنيا بسته و در غم فرو رفته بنديک و استاد زياد ازحد صميمي بودن

romangram.com | @romangram_com