#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_337
اروم وردي رو زير لب زمزمه کردم و از باد خواستم که از من پيروي کنه
هواي اطرافم گرم ترنشد اما سرعت سقوطم کمترشد.
باکمر روي علف هاي يخ زده افتاديم اوه يکم درد داشت اما هنوز استخونام سالمن.
روي زمين يخ درازکش افتادم ريه هام از حجم سرما درحال انجماد بودن
اشکام روي گونه هاي يخ بستم سرخوردن و با درد به گيلدور و لحظات اخرش فکر کردم من هميشه در حال حرص دادنش بودم و حالا چقدر از خودم خجالت ميکشيدم که فکر ميکردم گيلدور فقط يه پيرمرد اخمو و بي حوصلست
ازجام با درد بلندشدم و به سمت بنديک رفتم از زمان سقوطمون تا حالا روي برف ها درازکش افتاده بود
چشماش باز بودن و سياهي شب رو ميبلعيدن با ترس تکونش دادم فقط زل زد به چشمام و لب از لب باز نکرد
انگار مسخ شده ها صداي غرشي از پشت سر باعث شد از جا بپرم زيگورات غول پيکر در حال بلعيدن مکعبي بود که جسم گيلدور درونش محبوس بود.
با زور و بدبختي بنديک رو از جا بلند کردم و محکم دستش رو کشيدم
بالاخره از جنگل سرد و جهنمي بيرون اومديم و وارد جاده ي مخفي شديم هوا اينجا گرم بود و خبري از جادو نبود.
بنديک به توجه به من به زير درختي پناه برد و روي زمين چمپاته زد
کاسه ي کوچکي از کوله ي بنديک در اوردم و يکم اب توي ظرف ريختم سه بار پشت سرم زمزمه کردم:
اي اب که قدرت زندگي ميبخشي و پاکي را به ارمغان مي اوري نشان بده مقصد مرا
تصوير اتاق شخصي ملکه نارين کاسه ي اب رو پرکرد ملکه پشت ميز مخصوصش نشسته بود و طوماري رو مطالعه ميکرد
لباس سفيد و ساده اي از جنس حرير به تن داشت وموهاي مشکيشو ازادانه اطرافش رها کرده بود
گلومو صاف کردم و گفتم:بانوي من!!!
سرش رو بالا اورد و با کنجکاوي به تصويرمن زل زد و گفت:
درود و شب بخير بر دختر شکارچي اتفاقي افتاده؟؟؟
لبخندي زدم و گفتم:اتفاق که زياد افتاده اما الان وقت تعريفشون نيست من به کمک احتياج دارم.
romangram.com | @romangram_com