#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_336

اره يه پرواز اورژانسي داشتم منتها سروته بودم تو هوا

مورگان غرشي از رضايت کرد وگفت:‏

واي دختر بهترين پرواز عمرم بود.‏

از جا بلندشدم و اطرافم رو نگاه کردم بنديک نبود با ترس گفتم:‏

شاهزاده کووو؟؟؟

راويار:اه ولش کن بابا از شرش راحتيما!‏

مورگان غرش خفيفي کرد وگفت:‏

اين گرگ يه درس حسابي ميخوادا من ديدم کنار چشمه نشسته بود.‏

به سمت چشمه به راه افتادم .بنديک به حرکت کنار اب نشسته بود و خيره خيره نگاه ميکرد

از ديشب تا الان بيدار بود و عين يه مرده فقط تکون ميخورد با زور از جا بلندش کردم و روزي زين مورگان نشوندمش

راويار:اين چرا اين مدليه؟؟؟

‏: اوف باور کن خودمم نميدونم جريان طولانيه تو بوکهارت ميگم.‏

رو به مورگان گفتم:‏

لطفا يکسره برو بوکهارت من و راويار تا فردا اونجاييم



هواي سرد محکم به صورتم سيلي ميزد.‏

جيغي از ته دل کشيدم که هواي اطرافم سرد تر شد قطعا سقوط ازين فاصله باااين سرعت يعني مرگ!!‏

سعي کردم ترسمو رها کنم و ياداوري کنم من يه جادوگرم و تواناتراز بقيه

اروم چشمامو ازهم باز کردم سرعت باد باعث شد چشمام خيس اشک بشن و سوزش بدي پلکهامو پرکنم

چيزي تا له شدن و ملکوتي شدن فاصله نداشتم دست بنديک هر لحظه توي دستم شل ترميشد ومن ترس رها شدن داشتم.‏

romangram.com | @romangram_com