#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_335
بالاخره به جاده ي مخفي رسيدم بنديک روي زمين نشست و عين مجسمه به اطرافش نگاه ميکرد.
کاسه ي کوچک سفالي رو از کولم در اوردم و يکم اب از بطري توش ريختم
ورد احضار رو زير لب زمزمه کردم و منتظر شدم.
اتاق سلطنتي ملکه روي اب ظاهر شد ملکه نارين روي تخت چوبيش نشسته بود و طومار باستاني رو بادقت ميخوند گلومو صاف کردم وگفتم:
بانوي من؟؟
ملکه از ما پريد اما وقارش رو حفظ کرد و به سمت تصوير من اومد با لبخند گفت:
اميدوارم موفق شده باشين!!!
:بله موفق شديم اما اتفاقاتي افتاده که از راه دور نميشه توضيحشون داد اما الان به کمک نياز داريم.
ملکه:چه طور ميتونم کمک کنم!!!
با حرص گفتم: سما يه الف هستين ادرس جاده هاي مخفي رو به راويار و مورگان بدين وضعيت ما خوب نيست ملکه
ملکه با اوقات تلخي گفت:اما اون جا. .
حرفشو يطع کردم و گفتم:هر دوي اونا هم پيمان هاي ما هستن لزومي به ترس نيست من منتظرشونم.
تماس رو قطع کردم و به سمت بنديک رعتم که بي صدا به درخت بلوطي تکيه داده بود.
نميدونم چفدر خوابيده بودم که با تکون هاي ارومي از جا پريدم راويار کنار دستم چمپاته زده بود وسايه ي مورگان دشت رو پر کرده بود با يه جيغ پريدم بغل راويار و گفتم:
اوهه گرگک چقد زود رسيديا!!!
راويار با اخم و حرص به مورگان نگاه انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com