#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_334

اين گرگ يه درس حسابي ميخوادا من ديدم کنار چشمه نشسته بود.‏

به سمت چشمه به راه افتادم .بنديک به حرکت کنار اب نشسته بود و خيره خيره نگاه ميکرد

از ديشب تا الان بيدار بود و عين يه مرده فقط تکون ميخورد با زور از جا بلندش کردم و روزي زين مورگان نشوندمش

راويار:اين چرا اين مدليه؟؟؟

‏: اوف باور کن خودمم نميدونم جريان طولانيه تو بوکهارت ميگم.‏

رو به مورگان گفتم:‏

لطفا يکسره برو بوکهارت من و راويار تا فردا اونجاييم



سقوط ازاد ازون ارتفاع يعني مرگ

جيغ کشيدم چنان بلند که مثل روز اول هواي اطرافم يخ بست سعي کردم مسلط بشم به اعصابم

گوشه ي پلکمو باز کردم اشک توي چشمام جمع شد چيزي تا له شدن نمونده بود

وردا رو روي زبونم مرتب کردم و شروع کردم به گفتن دقيقا ده متري زمين سرعتمون کم شد و خيلي اروم روي زمين افتاديم.‏

جيغمو خفه کردم و چنتا نفس عميق کشيدم

پوستم از حجم شدت باد سرد يخ زده بود و لبام کبود شده بودن.‏

با درد از جا بلندشدمو به سمت بنديک رفتم ‏

از من يخ تربود و عين يه مرده چسماشو دوخته بود به سياهي شب

هرچقدر تکونش دادم به حرف نيومد با ترس زل زدم بهش حتما شوک زده شده

به زيگورات پشت سرم نگاهي انداختم که مکعب هاش از هم باز ميشدن و جابه جا ميشدن

با بدبختي بنديک رو از جا بلند کردم و دست زير بغلش انداختم و به سمت خروجي جنگل راه افتادم

ستيرها بي خيال به ما نگاه مينداختن و پچ پچ ميکردن.‏

romangram.com | @romangram_com