#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_332

با اخرين توان جيغ کشيدم

سقوط ازاد ازون ارتفاع يعني مرگ

جيغ کشيدم چنان بلند که مثل روز اول هواي اطرافم يخ بست سعي کردم مسلط بشم به اعصابم

گوشه ي پلکمو باز کردم اشک توي چشمام جمع شد چيزي تا له شدن نمونده بود

وردا رو روي زبونم مرتب کردم و شروع کردم به گفتن دقيقا ده متري زمين سرعتمون کم شد و خيلي اروم روي زمين افتاديم.‏

جيغمو خفه کردم و چنتا نفس عميق کشيدم

پوستم از حجم شدت باد سرد يخ زده بود و لبام کبود شده بودن.‏

با درد از جا بلندشدمو به سمت بنديک رفتم ‏

از من يخ تربود و عين يه مرده چسماشو دوخته بود به سياهي شب

هرچقدر تکونش دادم به حرف نيومد با ترس زل زدم بهش حتما شوک زده شده

به زيگورات پشت سرم نگاهي انداختم که مکعب هاش از هم باز ميشدن و جابه جا ميشدن

با بدبختي بنديک رو از جا بلند کردم و دست زير بغلش انداختم و به سمت خروجي جنگل راه افتادم

ستيرها بي خيال به ما نگاه مينداختن و پچ پچ ميکردن.‏

بالاخره به جاده ي مخفي رسيدم بنديک روي زمين نشست و عين مجسمه به اطرافش نگاه ميکرد.‏

کاسه ي کوچک سفالي رو از کولم در اوردم و يکم اب از بطري توش ريختم

ورد احضار رو زير لب زمزمه کردم و منتظر شدم.‏

اتاق سلطنتي ملکه روي اب ظاهر شد ملکه نارين روي تخت چوبيش نشسته بود و طومار باستاني رو بادقت ميخوند گلومو صاف کردم وگفتم:‏

بانوي من؟؟

ملکه از ما پريد اما وقارش رو حفظ کرد و به سمت تصوير من اومد با لبخند گفت:‏

اميدوارم موفق شده باشين!!!‏

romangram.com | @romangram_com