#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_331


و بعد خيلي راحت ايستاده بود تا معبد تکه تکه اش کنه و همچنان زجر بکشه

بنديک عين يک مرده ي متحرک کنار دستم ايستاده بود و به سرگيلدور چشم دوخته بود

استاد باستاني چشم هاي بي روح و درد زدش رو باز کرد و با درد گفت:‏

مجبور بودم فرزندانم يکي بايد قرباني ميشد و اون يکي قطعا شماها نبودين

اشک هامو پاک کردم و گفتم: اما شما بايد نظر مارو هم ميپرسيدين !!!‏

گيلدور به ارومي گفت: من خودم ميخواستم شماها حق ندارين خودتون رو مقصربدونين به زودي اين زجر کشنده به پايان ميرسه و من به اسمان ها ميپيوندم

بنديک ماتم زده چاقوش رو از توي جيبش در اورد و دسته اي از موهاي بلند و نقره اي گيلدور رو جدا کرد و با احترام درون پارچه ي مخمل مشکي پيچيد ‏

هر دو همزمان جلوي گيلدور زانو زديم و دعاي باستاني رو زمزمه کرديم ‏

لبخند تلخي لب هاي گيلدور و کش اورد و به ارومي گفت:‏

سنگ ها رو از توي کوزه ي مسي بردارين و اينجا رو ترک کنيد زيگوورات اماده ي بلعيدن شريان حياتيشه



تکان هاي ارامي رو زير پاهام حس کردم و با وحشت به ديوازها چشم دوختم سنگ ها ميجنبيدن و درصدد حل کردن بدن پاره پاره ي گيلدور بودن

سريع کوزه رو زير بغل زدم و دست بنديک رو کشيدم

بنديک ازجاش جم نميهورد محکم تر کشيدمش و گفتم :‏

عجله کن بايد بريم.‏

بنديک با درد گفت: گيلدور چي يعني اينجا ولش کنيم!؟،؟

محکم ترکشيدمشو باجيغ گفتم:‏

براي اون هيچ راهي نيست ديونه اون تا چند ثانيه ديگه ميميره و از درد راحت ميشه

با اخرين توان کشيدمو هردومون پرت شديم پايين


romangram.com | @romangram_com