#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_330

بنديک:چراا ما به گيلد...‏

حرفشو قطع کردم و گفتم:قولتو فراموش کن بدبخت شديم واي گيلدور اون بالاست پاشو بايد بريم



نگاهي به پله ها کردم و گفتم:دستمو بگير.‏

بنريک محکم دستمو گرفت چشمامو بستم و از زمين بلندشدم با سرعت به سمت بالا پرت شديم ‏

باد صداي بنديک رو خفه کرد چشمامو که باز کردم توي اخرين مکعب زيگورات بودم

دستمو ازاد کردم و باترس وارد معبد کوچک شدم ‏

جيغم توي گلوم شکست زانوهام سست شد و محکم روي کاشي هاي حکاکي شده پرت شدم...‏



روي کاشي هاي حکاکي شده کف معبد فرود اومدم.‏

با ترس و ناباوري به اطرافم زل زدم و لب زدم:‏

گيلدور!!!!!‏

بنديک بدتراز من با اشک هايي که بي مهبا روي صورت سفيدش ميريخت خشک شده بود و با فرياد گفت:‏

نههههه استااااد شما چه طور تونستين ؟؟؟؟

با دست چشمانو پوشندم توي دلم گفتم خدايا قربونت برم بگو خواب ميبينم من تحملش رو ندارم خدايا همين يبار نوکرتم من !!‏

دستمو برداشتم اما صجنه ي روبروم بدون هيچ تغييري مشتاقانه روحم رو به زنجير ميکشيد

بدن گيلدور ازهم باز شده بود سرسپيد و موهاي انبوهش سنگ سياه معبد که سنگ فرمان بود رو در برگرفته بود و انگار از روز ازل سر جزئي از سنگ بوده

قلب قرمز رنگش با تپش هاي ضعيفي درست بالاي سرما توي طاق نما فرو رفته بود و باعث ميشد ديوارهاي معبد بتپند

با نگاهي به ديوارها عق زدم دل و روده ي استاد باستاني حالا جزئي از ديوارها شده بود و من حرکت خون و موادغذايي درون روده ها شو ميديدم

گيلدور هنوز زنده بود اما خودشو به معبد اهدا کرده بود و خدن خودش رو به سنگ هاي خون خوار معبد چشونده بود

romangram.com | @romangram_com