#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_329
ستيرها هم بي توجه به بقيه در حال خوردن توت فرنگي بودن.
به سمت يه عده سمور ابي رفتم که در حال ساخت سد بودن و با حرارت ماجرايي زو تعريف ميکردن با صداي بلند گفتم:
هيييي سلامممم!!!
اما تنها چيزي که نصيبم شد يه ليتر اب تگري بود و بعد از اون صداي قهقه ي سمورهاي بي ادب
سريع از رودخونه فاصله گرفتم و لباسامو خشک کردم اينبار به سمت چنتا اسب رفتم و با جديت گفتم:
هي رفقا يه چنتا سوال دارم.
توقع داشتم منو بزنن اما خيلي مودبانه رفتار کردن که باعث تعجبم شد.
باسرعت هرچه تمام تر ميدويدم هوا تاريک شده بود و ماه ناپديد با ترس به سمت زيگورات نفرين شده ميدويدم
خدايا عاشقتم خدايا نوکرتم فقط بهمون رحم کن خواهش ميکنم.
اخخخخخ محکم روي زمين افتادم
با ترس به پام نگاه کردم قشنگ کج شده بود حتما شکسته نهه!
اروم چشمانو بستم و ورد رو خوندم درد بدي توي پام پيچيد جيغم رفت هوا
درد قطع شد و پام مثل اولش بود سريع ازجام بلندشدم و سعي کردم جلوي ترسم رو بگيرم
بالاخره به زيگورات رسيدم بنديک نشسته پايين پله ها خوابش برده بود
محکم تکونش دادم سه متر ازجا پريد با ترس گفت:
چيه؟ک.. کي حمله کرده؟؟؟
:محکم تر تکونش دادم :پاشو بدبخت شديم بايد بريم تو زيگورات
romangram.com | @romangram_com