#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_328
ستير انگشت مرباييشو با ملچ مولوچ ليسيد و گفت:
اتفاقا شماها کارتون با طبقه ي اخره .
اوف اين شانس من هميشه پشت سرم در حال دويدنه پاهاي من بيچاره اخر قطع ميشن.
به طرف پله ها راه افتادم که بازوم کشيده شد گيلدور بااخم گفت:
قرارشد به حرفم گوش کنيد هردوتاتون !
با تحکم به من و راويار زل زد جز پذيرفتن دستورش هيچ راهي نبود.
گيلدور:شماها همينجا ميمونيد و تا پس فرداصبح اون بالا نمي ايد اين يه دستور از استاد پيرتونه
نميدونم چرا اما يهو بغض گلومو گرفت و دلم بي هوا واسه اخم هاي گيلدور باستاني تنگ شد توي حرکت اني پريدم بغلش کردم و محکم فشارش دادم برخلاف فکرم اونم پدرانه منو به اغوش کشيد وبعدازون به طور خودکار به سمت بنديک رفت و بغلش کرد
اشکهامو پاک کردم پايين معبد نشستم.
گيلدور با عصاي چوبي قديميش با زحمت از پله ها بالا رفت.
بنديک بغل دستم چمپاته زد و گفت: چرا نزاشت ما بريم؟؟
:
شايد يه خاطراتي داره نميخواد ما بفهميم شايدم يه جادوگر خوشگل اون بالاست گيلدور سالها در عشقش سوخته!!!
با مشت زد تو دستم وگفت:
مسخره من مطمئنم يه اتفاقي قراره بيفته و گيلدور ازش خبر داره
:
خب کاري نميتونيم بکنيم ما بهش قول داديم.
کولمو روي زمين گذاشتم و گفتم:من ميرگ يه چرخي اطراف بزنم شايد اين حيوونا چيزي بدونن.
شمشير و کمانم رو برداشتم به توجه به بنديک که ميگفت برگرد سرجات به سمت جنگل رفتم
طبيعت بکر و يخ زده ي جنگل باعث ميشد حس کنم توي قطب شمالم حيونا به توجه به من باهم دعوا ميکردن يا مشغول استراحت بودن
romangram.com | @romangram_com