#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_327


خودمو به نشنيدن زدمو دستم رو دراز کردم شيشه ي مرباي هويج رو به سمتم گرفت.‏

از دستش قاپيدم و به سمت گيلدور و ستير که در حال چونه زدن بودن رفتم و با لبخند دلربايي گفتم:‏

هي اقايون من يه چيزي واسه معامله دارم!!!‏

گيلدور ريزبينانه نگاهم کرد و ستير سادا لوحانه چشم دوخت بهم:شيشه ي نارنجي رنگ بزرگ رو جلوي چشماش تکون دادم و گفتم:‏

خب مرد بزي جوان اين يه معجون انرژي دهندست توميتوني يه انگشت ازش امتحان کني و اونوقت معامله رو قبول کني!!!‏

در شيشه ي مربا رو باز کردم و يکم کف دست هاي انسانيش ريختم ستير اول با بدگماني مربا رو بو کرد و وقتي عطر شکر و هويج به مشامش رسيد همه رو قورت داد چند لحظه اي چشماش بسته بود و بعد با شادي لبخندي زد

با لبخند گفتم:هوممم؟؟؟چه طور بود؟؟؟

شيشه رو از دستم قاپيد و با خوشحالي گفت:قبوله معامله قبوله من شمار راهنمايي ميکنم

وسايل رو برداشتبم و به سمت معبد راه افتاديم ستير جوان لا خوشحالي شيشه رو بغل زده بود و مراقب بود که نيفته

بنديک هم مرتب اداي من رو در مياورد که به مربا گفتم جادويي با اخم رو کردم بهش و گفتم:‏

عقل کل شکر انرژي توليد ميکنه پس در نظر يه ستير باستاني جادوييه حالا هم ساکت شو نميزاري به راويا فکر کنم.‏



اوف صورتش قرمز شد و با سرعت ازم سبقت گرفت.‏

بالاخره به معبد باستاني رسيديم...‏



بالاخره به معبد رسيديم.‏

از تعجب دهنم باز موند نمونه ي اين ساختمون هزاران سال پيش از بين رفته بود

يه زيگورات غول پيکر چشمام درحال کور شدن بودن از شگفتي يه زيگورات مکعبي شکل که از چند طبقه ي پي در پي ساخته بود که شبيه مکعب بودن اما هر طبقه کوچک تر طبقه ي بعد ميشد و هر طبقه با 100 پله به طبقه ي بعد متصل بود

با اخم گفتم: خداکنه لازم نباشه بريم قله ي زيگورات!!!‏


romangram.com | @romangram_com