#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_326

همه يخ زده اما سرسبز درخت هاي کاج سربه فلک کشيده پراز برف انواع پرنده ها مشغول اواز خوندن بودن با بهت ررو به گليدور گفتم:‏

چه طوري ممکنه اخه اينور افتاب و اونور برف و سفيدي انگار که با پوششي جلوي اشعه افتاب گرفته شده باشه!!!!‏

حقيقت همين بود قسمتي که ماايستاده بوديم و تمام راهي که طي کرده بوديم هوا داغ و افتابي بود اما به فاصله ي ره قدم از اسمون تيره و کدر بود و برف همه جا رو پوشونده بود.‏

گيلدور با صداي ارومي گفت:‏

اينا اثرات معبد هست دخترم و تمام ناحيه اي که با سنگ هاي معبد نشانه گزاري شده باشن همينجورن.‏

پا به درون سرزمين يخي گذاشتيم چشم هامو با تعجب بستم و باز کردم اطرافمون پر بود از ستيرها(مردهاي بزي)‏

بنديک کولشو محکم چسبيد و گفت:هي مراقب اينا باش بي تمدن هستن زياد بهشون نزديک نشو

ستيرها بي خيال ما ميان بوته هاي يخ زده جست و خيز ميکردن و نا پديد ميشدن.‏

اونطرف تر صداي خندهاي ريزي هوارو ميشکافت اينبار واقعا در مرز سکته کردن بودم با تته پته گفتم:‏

خداي من مگه سنجاب ها حرف ميزنن؟؟؟

گيلدور: در حالت عادي نه فرزند اما تمام اين حيوانات تحت طلسم معبد هستن وخب عجيب نيست.‏

تا يک ساعت اينده به هر قسمت نگاه ميکردم يه حيوان سخن گو ميديديم حتي چند باري به چشم تکون خوردن و غرغرهاي درخت ها رو ديدم.‏

بالاخره تصميم گرفتيم قبل از رفتن به معبد استراحت کنيم. گيلدور اتش روشن کردن رو ممنوع کرد و بنديک از توي کولش يه غذاي بي مزه ي گياهي به دستم داد

با حرص مشغول جويدن شدم و شهد شيرين بيان دهنم رو پر کرد



گيلدور چند متر دورتر مشغول گفت و گو با يکي از مردهاي بزي بود و ظاهرا اون مرد چيزي رو طلب ميکرد

از جا بلند شدم و رو به بنديک گفتم: اون شيشه ي مربا رو توي کيفت بده.‏

بندبک با دهن پر گفت:م..خ .اير

با اخم گفتم: هي شاهزاده ي جوان اول لقمتو قورت بده ملکه يادت نداده؟؟؟

اخمي بهم کردو با ترشرويي گفت: ادب من از اون گرگ بيشتره

romangram.com | @romangram_com