#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_325


گيلدور نگاهي بهم کرد و گفت: بله اگه از اون مسير ها به قصد اين مقصد راه افتاده بوديم به احتمال زباد الان رسيده بوديم منتها به جهنم.‏

با اخم گفتم:منظورتون چيه!!!‏

بنديک پريد وسط حرفم و گفت:استاد خسته هستن من ماجرا رو ميگم واست.‏

گيلدور با خوشحالي سري تکون دادو خيلي سريع به خواب رفت با اخم و حرص به بنديک گفتم:‏

خب شاهزاده ي جوان لطفا بفرمايين بگين تا منم لقمه مو کوفت کنم.‏

بنديک:خب ببين اين راه ها رو هيچ کس نميتونه ببينه جز ماها ‏

‏:خب؟؟؟

بنديک:خب يعني هيچ دشمني نميتونه مارو ببينه و درنتيجه بهمون حمله کنه!!‏

‏:خب؟!!!‏

بنديک با حرص گفتم:اه اينفدر خب خب نکن دادم ميگم.‏

دوباره پريدم وسط حرفشو گفتم:خب

از عصبتنيت سرخ شده بود و منم سعي ميکردم نخندم چنتا نفس عميق کشيد و گفت:‏

مقصد ما محل تجمع انواع دشمن و هيولاهايي خيلي بدتر از ارو وپيروانشه،هيولاهايي که اگر ازاد بشن دنيا نابوديش به يک ثانيه هم کشيده نميشه

با تفکر گفتم:به نظرت تز ارو بدتر هم وجود داره؟؟!!‏

بنديک:من که تاحالا نديدم اما تو خيلي از داستان عاي کهن بهشون اشاره شده علت اينکه ما ازون مسير نرفتيم اين بود که بوي الف ها مثل ردياب اونا رو از خواب بيدار ميکنه.‏

‏:خب حالا مقصد ما چه جور جاييه؟؟؟

بنديک:بهتره خودت اونجا رو ببيني طبق گفته ي استاد برداشتن سنگ ها راحت ترين کار دنياست...‏

بالاخره بعد از ده روز رسيديم.‏

اينجا رو هيچ وقت نديده بودم!!!انگار هيچ گونه تمدني نتونسته بود توي طبيعت اثر بزاره و راه باز کنه


romangram.com | @romangram_com