#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_324
دستمو توگوش هام فرو کردم و با جيغ گفتم:
به من چه برو به استاد گيلدور بگو سر من جيييييغ نزنااا صدا من بلندتره
راويار:خيلي خب جيغ نزن واقعا کر شدم.
راويار و مورگان هر دو عصباني به رفتن ما زل زده بودن تا لحظه ي اخرهم راويار رضايت نميداد من و بنديک باهم به سفربريم
گيلدور با هزارتا قول مورگان رو راضي کرد که من سالم خواهم موند و حالا دقيقا شش روزه توي راهيم
6روزه توي راهيم.
از جاده هايي ميريم که حتي توي خواب هم ندي ه بودم من بارها از اين قسمت ها رد شده بودم اما هيچ جاده اي وجود نداشت!! جاده ها اونقدري قديمي و تاريخي هستن که در عجبم چه جور بعد از اين همه سال از بين نرفتن
بعضي قسمت ها هم ساختمون هاي متروکه اي هست که متعلق به هزاران سال قبله اما هنوز هم سر پا هستن.
با تعجب گفتم:چه جور اينا هنوز دوام اوردن ؟؟؟
گيلدور با اخم گفتم:انسان هاي فاني نابود کننده ي تمدن و تاريخ ها هستن و فقط به دنبال مدرنيتي هستن ما الف ها با جادوي مه جاده ها رو از ديدشون خارج کرديم
:پس چه جور من نميديدم اما الان ميبينم؟؟
گيلدور:چونکه فقط ما الف ها راز اين جاده ها رو ميدونم دشمنانمون در گذشته اين راه ها رو بلد بودن اما از زماني که ما اون ها رو جادو کرديم و قسم باستاني خورديم که اون ها رو مثل راز ميدونيم جاده ها محو شدن و فقط کسايي ميبينن که ما بخوايم.
اوف جالبه من هنوز ربع دنياي جادو رو نشناختم اونوقت ادعاي جادوگري هم دارم.
بالاخره بعد از 6 روز راهپيمايي مداوم به سبک الف ها زير يه درخت کهنسال ده متر دورتراز جاده اردو زديم
اتيشي درست کردم و از توي کوله سه تا ساندويچ پنير و اوکادو در اوردم
شش روز رنگ گوشت نديدم!دلم ضعف ميره واسه يه سيخ کباب چنجه منتها استاد بزرگ گيلدور من رو محروم کرده از خوردن گوشت
با حرص لقمه ي پنير و اوکادو رو قورت دادم و گفتم:
اگه از شهر ها رفته بوديم الان رسيده بوديم اوف...
romangram.com | @romangram_com