#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_323


بي توجهه بهش راه افتادم تا سريع تر بتونم از اين سرزمين زيبا اما يخي برم.‏

بنديک:خوش ميگذره با راويار؟؟؟

‏:اوه چه جورم هر روز عصر هم ميريم بستني قيفي ميخوريم حرفا ميزنيا من همش در حال دفاع و جنگم

به کلبه ي باشکوه گيلدور رسيدم.استاد مثل هميشه روي نيمکت چوبي جلوي کلبه نشسته بود ومشغول ساخت چيزي بود

تعظيمي کردم و گفتم:‏

صبح بخير استاد باستاني و عزيزمن!.‏

گليدور بااخم:صبح بخير دوشيزه ي گستاخ که عادت داري فقط نقشه هاي خودتو عملي کني.‏

اوف باز شروع که به من بگه گستاخ و لجباز.‏

بنديک سلام کرد و روي يکي از ثندلي ها نشست کنار استاد نشستم و گفتم:‏

ملکه نارين به من اطلاع دادن که شما از جاي دو سنگ اخر با خبر هستين!!!‏

گيلدور:درسته فرزندم من از جاي هر دوسنگ اطلاع دارم منتها اينبار شرطي دارم

با شگفتي نگاهش کردم و گفتم:واسه نجات دنيا شرط ميزارين؟

گيلدور:دقيقا فرزندم من بايد اونجا باشم اين شرطمه.‏



اوه خداروشکر شرط خوبيه با سر تاييد کردم و گفتم:هيچ مشکلي نيست استاد قبوله.‏

گيلدور با شيطنت خاصي گفت:و اون ارباب گرگ نبتيد با ما هم سفر بشه فقط ما سه نفر ميريم و اون اژدها نبايد مارو تعقيب کنه فقط ما سه نفر

اخمي ميون ابروهام افتاد و گفتم:پس بهتره خودتون هر دو رو احضار کنيد استاد چون حرف من رو گوش نميدن.‏



صداي فرياد راويار گوش هامو کرد:چي ؟؟؟چ..چي؟؟من نيام هه بزارم تنها با اين الف يخ زده بري صد سال سياه ميخوام جواهرا پيدا نشن


romangram.com | @romangram_com