#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_322

‏:درسته بانوي من ارو براي زندگي و دوام در برزخ يک قصر چندطبقه از اميا واحشا ي انسان هاي بيگناه ساخته بود جالب اينجاست که تمام اون انسان ها زنده بودن و اجزاي بندشون نبض داشت اما من اونجا رو ويران کردم و خب روح اونا بعداز اين همه زجر ازاد شد

ملکه با اخم گفت:‏

کارت عالي بود اما تو از اخرين دستور من سرپيچي کردي جادوگر

هه همچين ميگه اخرين دستور من انگار که من تحت فرمانشم با اخم گفتم:‏

شما ملکه ي بوکهارت هستين و قابل احترام من امامن فقط در حد يک پيمان و دوست هستم من به دستورات احترام ميزارم اما پيروي نميکنم چونکه من يک فرد ازاده هستم بانوي من من نه از نسل شما و نه ازنسل کوتوله ها نيستم فقط يک هم پيمان هستم.‏

راويار با ترس زل زد به عکس العمل ملکه که نفس عميقي کشيدو گفت:حق باتوهست جادوگر ديدار ما خيلي طولاني شد و شما نياز به استراحت دارين فردا صبح گيلدور از سفر برميگرده و در مورد دو سنگ اخر بايد با اون صحبت کني تا جادوي گردنبندت تکميل شه.‏

تعظيمي کردم واز باغ خارج شدم راويار ساکت بود منم ترجيح دادم سکوت رو نشکونم سرم پايين بود و داشتم فکر ميکردم که تق خوردم به يه نفرو پرت شدم رو راويار که با سر رفت تو درخت

بنديک با تعجب و بيخيالي نگاهي بهمون انداخت و با سردي گفت:‏

اوه بازم پت و مت يکم موقع راه رفتن جلوتونو نگاه کنيد.‏

خيلي ريلکس تنه اي به من زدو رفت با بهت نگاهي به راويار کردم و گفتم:‏

اين ورژن الفيشه؟؟؟

راويار:اوه ولش کن حسود نميتونه مارو باهم ببينه...‏

فردا صبح زودتراز هميشه از خواب بيدارشدم.‏

راويار اتاق کناري غرق خواب بود ودهنش عين غار باز بود.حس خبيث بودن رو درون خودم کشتم و به سمت جنگل راه افتادم حس کردم يه نفر زير نظرم داره.‏

قدم ها مو محکم تر و تند تر برداشتم به حاشيه ي جنگل رسيدم بدون فوت وقت چرخيدم و با دسته ي شمشير محکم خوابوندم فرق سر تعقيب کننده

اخش هوا رفت و روي زمين پرت شد اي بابا اينکه بنديکه!!!‏

بنديک:چته بابا چرا ميزني؟؟؟

‏:هه حقته ميخواستي عين گربه چکمه پوش دنبالم راه نيفتي



از روي زمين بلند شد و گفت: خيلي خب من دنبال تو نبودم کيلدور احضارم کرده.‏

romangram.com | @romangram_com