#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_321
با اوقات تلخي غرشي کرد و گفت:چونکه اون اژدهاي طلايي ماده نگهبان مرزه و من اصلا خوشم نمياد باهاس رودررو بشم برميگردم به قصر اژدها
غرشي کرد و رفت.
راويار با اخم از جا بلندشدوگفت:اژدها مودب تر نبود تو باهاش پيمان ببندي چيه اين سياه سوخته؟؟
:هي نق نق نکن بهتره زودتر راه بيفتيم.
از توي کوله دوتا ابميوه در اوردم و يکيشو به سمتش گرفتم. وارد جنگل هاي اطراف بوکهارت شديم مثل هميشه اينجا سرسبز و پراز زندگي بود
قطعه اي از زمين که دست نخورده باقي مونده بود.
بعداز دوساعت پياده روي سايه ي نگهبان مرز روي ما افتاد راويار با اخم گفت:
باز اژدها اه متنفرم از همشون.
اژدهاي زرد رنگ غرشي از روي اشنايي کرد و رفت وارد بوکهارت شديم مثل هميشه بود تک شاخ ها ازادانه حرکت ميکردن و اسب هاي بالدار مشغول تمرين دادن به فرزندان الف ها بودن.
نگهبان زن قد بلندي پيش قدم لباس سياه رنگي از جنس پشم به تن داشت با صداي نافذي گفت:
همراه من بيايد به باغ مخصوص ملکه ميريم.
باغ مخصوص ملکه يه باغ پراز انواع گل هاي رز و گلايول بود با ابنماهاي کريستالي و يخي از انواع حيوانت
مجسمه اي از پادشاهان و ملکه هاي قبلي الف ها که به طرز باشکوهي زنده ميزدن
ملکه با وقار و متانت هميشگي روي يک صندلي راحتي ساده از حصير نشسته بود و بچه ااهويي کنارش زانو زده بود
راويار تعظيم غليظي کرد و موجب ايش گفتن من شد.
نيمچه تعظيمي کردم و گفتم:بانوي من بايد سرپيچي هاي من رو ببخشيد!!!!
ملکه:اوه شنيدن تو موفق شدي و جلوي پيشروي ارو رو گرفتي
:بله بانو من قسمت ترميم شده ي ارو رو نابود کردم همينطور قصري که از بدن هاي زنده ساخته بود
ملکه با انزجار گفت:يه قصر از بند هاي زنده؟!!!!
romangram.com | @romangram_com