#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_320
سوتي کشيدم مورگان بالاي سرمون ظاهر شد با چنگال هاش کمر من و راويار و گرفت و به اسمون رفت
صداي جيغ راويار بلند شد با درد کفت:
هي اين اژدهات خيلي بي ادبه کمرمنو شکوند.
مورگان توي ذهنم با شادي غرشي کردوگفت:نگران چاتاي نباش راهيل اونو برد
:اه پس ما چي؟،؟
من ماموريت دارم تو رو به بوکهارت ببرم دستور اکيد ملکست!!
تمام مدت رسيدن به بوکهارت از چنگال هاي مورگان اويزون بوديم
راويار که مرتب داد و فرياد ميکرد شايدم فحش ميداد!!!
اما باد باعث ميشد صداش درست به گوش نرسه.
چندباري خوابم برد و روياهايي ديدم.چاتاي بهبود پيدا کرده بود وتوي همون اپارتمان 230 با رنومشغول بودن.
يک بارم تو رويا ارو رو ديدم که در حال ريختن نقشه ي جديدي بود وبه دنبال يک بدن بود
اما همه ي روياهام نصفه و نيمه بودن.
از شدت بادها کم شد و هوا صاف تر بود مورگان سرعتش رو کمار کرد و به فاصله ي 10متر از زمين راويار غرق خواب رو ول کرد
جيغ خفه اي کشيدم و با استرس زل زدم به گرگ محبوبم
راويار با درد و گيجي روي زمين نشست و با فرياد گفت:
هي جوجه پنبه اي گنده بک خودم بال هاتو ميچينم مطمبن باش يه روز اين کارو ميکنم.
مورگان روي زمين نشست و من رو با احترام روي زمين گذاشت کوله ي من راويار به يکي از بندهاي زره ي جنگيش اويزون بود کوله ها رو برداشتم و رو به مورگان گفتم:
هي چرا اينجا فرود اومديم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com