#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_319
چشمام از تعجب گرد شد اما سعي کردم اين موضوع رو هضم کنم تمام تمرکزم رو روي پنج شبح روبه روم دادم
گوش هامو با جادو کيپ کردم و بدون اطلاع قبلي جيغي کشيدم
چنان جيغ بلندي کشيدم که آسمون سياه رنگ بالاي سرم شيري رنگ شد شبح ها دست روي گوش هاشون گذاشتن و روي زمين زانو زدن
زودتر از اونچه اثرجيغم از بين بره به سمتشون حمله کردم سرهاشونو قطع کردم
با اسوده خاطري لبخندي روبه راويار زدم که حس کردم سيخ داغ توي گوش شونم فرو رفت
با درد روي زمين برگشتم يه فرد شنل موش بالاي سرم ايستاده بود موهاي بلند و قرمزش از زير شنل بيرون اومده بودن
کلاهش رو برداشت و من محو دختري شدم که شايد 15سالشم نبود با چهره اي به رنگ سرخ چشم هاي مشکي کشيده
موهاي بلند ولخت قرمز که تا کمرش ادامه داشت.
دندان هاي تيزش رو به راويار نشون داد و گفت:اوه چه طوري پسر عمو؟؟؟
پاش رو از روي قفسه ي سينم برداشت و گفت:
اين ضربه واسه اين بود که تو شاگردهاي جديدمو تبديل به دود کردي دختر ازالان تو يه شکارچي شبحي با افتخار به همه بگو
در يک چشم بر هم زدن دختر محو شد
درد توي شونم پيچيد با بدبختي از زمين بلند شدم و گفتم:
عجب فک و فاميلايي داريا قرمزن جلل خالق
راويار دست زير شونم انداخت و گفت:
اون ماهک هست ارباب شبح ها اونا بي طرفن نه طرف ما و نه طرف ارو اون فقط اومد يه هشدار داد
:عجب هشداري هم داد سوراخ سوراخم کرد.
حس کردم هواي اطرافم سرد ثداي يدم هاي سنگيني توي ذهنم پيچيد با درد گفتم:
بهتره بريم ارو تو راهه نميخواي سلاخي بشم اونم الان.
romangram.com | @romangram_com