#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_318
با يه ضرب مشعل هت رو از جا کندم و مرز منفجر شد
با يه ضرب مشعل ها رو از جا کندم.
مرز منفجر شد خيلي از ارواح جيغ کشيدن و محوشدن اما اونايي که از خون خورده بودن پررنگ شده بودن
چهره هاشون خسته اما پراز خشم و تنفر بود
صداي جيغ ارو هنوز در فضا منعکس ميشد ميدونستم واسش کاري نداره که يه پنجره بسازه و سريع وارد دنياي ما بشه
راويار چاتاي بيهوش رو روي شونه انداخت و به سمت مرزهاي باستاني قدم برداشت
اما ارواح که حالا تبديل به اشباح قرمز رنگي شده بودن به سمتش حمله کردن و سعي داشتن چاتاي رو از دستش بيرون بکشن
يکصدا جيغ ميکشيدن:
انتقام انتقام هويت
شمشيرمو کشيدم و رو به مورگان گفتم:چاتاي رو ببر فهميدي برنگرد تا صدات نکردم ببرش و مراقبش باش
مورگان غرش مخالفي رو سرد داد و با خشم چاتاي رو توي هوا قاپيد دور شد
راويار تغيير شکل داد و به سمت اشباح حمله کرد
اما توي چشگ بر هم زدن دندوناي زرد و کثيفشون رو توي پوستش فرو کردن
راويار جيغي از درد کشيد و عقب نشيني کرد با نکراني نگاهش کردم تغييرشکل داد
پهلوش پاره شده بود و خون غليظ ازش بيرون ميزد نفس عميقي کشيدو گفت:
نميتونم بهشون حمله کنم نميتونم...
با خشم گفتم:هييي نکنه از يه عده شبح گوجه اي رنگ ميترسي؟!!!
با يه شرم خاصي گفت:من ازشون نميترسم اما اونا برادر زاده ي گرگ ها ميشن خون من ناخوداگاه باعث ميشه که تسليم شم و اونا فقط به من هشدار دادن
romangram.com | @romangram_com