#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_317


صداي جيغ هاي اطراف به زمزمه بدل شد و پيکرهايي سفيد و بي نور از برکه ي خوني که دست چاتاي توش بود خارج شد

اوف چاتاي يه مرز ساخته بود.خون زير دستش مرتب ميجوشيد و ارواح خارج ميشدن

انگار که چاتاي ميان غبار گير کرده باشه.‏

ارواح با شادي و تنفر جيغ ميکشيدن.چاتاي اينبار دست توي کاسه کرد و بلندگفت:‏

اي خاک که پراز انتقامي خارج شو از وجود مردي که تو را حبس کرده

صداي جيغش بلندشد و ديدم که روي زمين افتاده خواستم وارد مربع بشم که مورگان مانع شد ‏

درست پاشنه ي پاي چاتاي چاک خورد و بجاي خون مقداري خاک سرخ رنگ خارج شد

ارواح با شادي جيغ ميکشدند و توي هوا چنگ مينداختن.‏

حدود 20دقيقه گذشت که باز دست توي کاسه کرد و گفت:‏

اي خون انسان خارج شو که تو متعلق به دوزخ و دوزخيان نيستي جايگاه تو ريخته شدن بر روي زمين نياکانت است.‏

هيچ اتفاقط نيفتاد و من اسوده به اطرافم زل زدم اما بعد حس کردم اشباح پرنگ و پرنگ تر ميشن

بيناييمو افزايش دادم و ديدم که چاتاي در حال بالا اوردن خونه خون با فشار از دهنش بيرون ميزد و روي زمين ميريخت

ارواح لب هاي سفيد و مه مانندشون رو به خاک خيس چسبونده بودن و در حال خوردن خون بودن ‏

انگار که داشتن هويت پيدا ميکردن.اينبار چاتاي با بدختي دستشو توي کاسه کرد و با زمزمه گفت:‏

اي استخوان پادشاه تو متعلق به خاک و گور قرن ها پيشي برگرد برگرد

صداي جيغ گوش خراشي فضا رو پر کرد با ترس به چاتاي نگاهي انداختم

اما چاتاي مثل يه جنين خودشو جمع کرده بود و ارواح اطرافش مرتب پررنگ ميشدن درست مثل کسي که در حال بازسازيه صداي جيغ باز هم تکرار شد ‏

مغزم به کار افتا با ترس به راويار گفتم:‏

ارو فهميده بايد بريم زود تا اين ارواح جسم پيدا نکردن.‏


romangram.com | @romangram_com