#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_316
چشماي چاتاي سفيد شد و صداي هيس هيسي از گلوش خارج شد.
صدا با سوز و حزن گفت:اين پسر ميميره اگه جسمشو بخواد
با خشم گفتم: تو کي هسي؟از بدنش خارج شو
صدا: اوه يک دختر از نسل قبيله ي سوم چه جادوي قدرتمندي داري دختر
سر چاتاي به سمتم چرخيد و با چشماي سفيدش زل زد بهم زبونش مرتب از دهنش خارج ميشد و وارد ميشد
با خشم و ترس گفتم: تو کي هسي؟؟فورا از جسم برادرم خارج شو
صدا:
اوه دختر بيچاره از من نترس من پيشگو هستم من کسي بودم که پيشگويي کرد ارو فقط به دست يک تن از سه تن که بازمنده ي يک تن هستند خواهند مرد و اونوقت ارو منو پيدا کرد و چشمامو با سيخ داغ کور کرد
با انزجار گفتم:پيشگوييتو نميخوام از تنش خارج شو
هيسي کردوگفت:اوه به زودي به وجودم نياز پيدا خواهي کرد رامونت شکارچي شبح اونوقت تو مجبوري جسمت رو خانه ي من کني
چاتاي لرزيد و روي زمين درازکش افتاد من هم بدترازون خيس عرق نشستم روي زمين منظورش از شکارچي شبح چي بود؟!!!
راويار ابي به صورت چاتاي زد که باعث شد حالش بهتره بشه
مورگان هم کنار من فرود اومد و سعي کرد با نشان دادن تصاوير بوکهارت حال من رو بهتر کنه.
چاتاي دستش رو توي خاک فرو برد و به زبان باستاني زير لب زمزمه هاي گنگي کرد
خاک زير دستش جوشيد و يه چشمه ي کوچک از خون تشکيل داد
چاتاي:هي راويار لطفا اون چوب هاي توي کوله رو بزن چهار طرف من فاصله هر کدوم ده متر
راويار چوب ها رو با دقت کار گذاشت چاتاي اتش رو احضار کرد و چهارطرفش شعله ها شروع کردن به سوختن
از مربعي که ساخته بود خارج شديم.کف زمين زانو زد و دستش رو توي برکه ي خون کرد
با فرياد گفت:اي ارواح سه قبيله بيايد و جسم مرا آزاد کنيد از اسارت ارو بيايد وانتقام از نيمه روحش بگيريد که در تن من است
romangram.com | @romangram_com