#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_308
کيسه رو دست رنو دادم و دستمو دور بازي برهنه راويار حلقه کردم و با نازي که هيچ وقت توي خودم نديده بودم گفتم:
عزيزم نگفتي من تنهايي نميتونم طاقت بيارم؟
زيرچشمي نگاهي به تارا انداختم که سرخ و سفيد ميشد و رنو که با زور خندش رو ميخورد.
راويار خل هم همچين رو ابرا سير ميکرد نيشش باز شد وگفت:
منو ببخش گلم قول ميدم ديگه تنهات نزارم
وعميق روي موهامو بوسه زد لذت بخش ترين صحنه ي عمرم بود اگه جون برادرم در خطر نبود
دست راوياروکشيدم سمت اتاق و تارا رو با حرص خوردناش گذاشتم تو سالن
با غم نگاهش کردم عرق روي تنش نشسته بود و ازجاي بخيه ها خون ميزد بيرون
راويار دست به کار شد و کيسه ي اول رو بهش وصل کرد سعي کردم باندها رو عوض کنم انگار سمي توي جاي زخم ها بود که بخيه ها کاملا از بين رفته بودن.
راويار دستي توي موهاش کردو گفت:به زودي به هوش مياد اما اصلا نبايد تکون بخوزه زخم ها نه با جادو نه با بخيه قتبل ترميم نيستن
با اشک گفتم:پ..پس يع...يعني ميميره؟؟؟
با هق هق زل زدم به ثورت بي رنگ چاتاي ديرپيداش کردن و زود داره ميره.
دست هاي راويار دورم حلقه شدو گفت:نگران نباش عزيزم راهشو پيداميکنيم تا اونموقع از اون خون اشام بخواه خون بياره تا جايگيزن کنيم
سرمو به شونه هاي حمايتگرش تکيه دادم و چشمام بسته شد يه رويا جون گرفت توي وجودم
تويه يه دشت کاملا تاريک و سرد چاتاي روي قلوه سنگ ها به سختي تعادلش رو حفظ ميکرد و جلو ميرفت چهرش سردرگم و ترسيده بود و هروقت مي ايستاد صداي سردي فرياد ميکشيد وتهديدش ميکرد
بالاخره به يه جاي کاملا خالي از هرموجود و گياهي رسيد انگار روي زمين رو با رنگ سرخ رنگ اميزي کرده باشن و هواي اطراف مرده باشه.
صداي ناله هايي کم کم اوج گرفت وچاتاي با ترس گوش هاشو گرفت ومرتب ميگفت تحمل نداره.
مرد نهيبش زد صداي سردش استخون هامو ميلرزوند ارو بود که چاتاي رو مجبور ميکرد
طوماري از جيبش در اورد و روي زمين نشست کاسه اي سنگي از کوله بيرون کشيد و مشتي از خاک سرخ و بي روح رو درونش ريخت کمي از معجون سياه رنگي رو توي کاسه ريخت و با تکه استخواني باريک شروع به همزدن کرد
romangram.com | @romangram_com