#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_307
سرشو تکون دادوگفت: اره من کلا تغيير کردم هم خودم هم ماهيتم پس اسم جديد لازم داشتم
:حالا چيشد که خون اشام شدي؟؟؟
جابرائيل:تويه شهرساحلي زندگي ميکردم با يه خانواده صميمي و گرم همسرم انا زياد از حد دوست داشتني بود و بچه هام زياداز حد شيرين هيچ چيزي کم نداشتم جز پول اما مگه مهمه !!!وقتي که خانواده ي خوشبخت و گرمي داري
سکوت کرد:خب بعدش؟؟؟
يه شب رفتيم جنگل هاي حاشيه چادر زديم نصف شب بود که صداهاي عجيبي دور و برمون بلندشد از چادر زدم بيرون صدارو دنبال کردم اما هيچ کس ادنجا نبود تااينکه دستي دور گردنم حلقه شدو سوزش تو بدنم پيچيد بعد اون بيهوش شدم
صبح با بدن درد از جا بلندشدم لباسام غرق خون بود واثري از زخم روي گردنم نبود اما حس مرگ رو داشتم
بغض صداش رو پر کرد وگفت:
من من با همين دستام خانوادمو سلاخي کرده بودم دختر و پسرمو عين يه حيون پست ازهم دريده بودم انا،اناي دوست داشتنيم عين يه عروسک روي زمين افتاده بود و من فقط تونستم خاکشون کنم
بلند بلند زد زير گريه و شونه هاش لرزيد با خشم پيرهنشو در اورد و کمرش رو رو به من گرفت و گفت:
ببين اينو خوب ببين اون خون اشامي عوضي يه داغ روي تنم گزاشته بودن که پادشاه ارو درحال جمع کردن سربازه
نفسم رو با اه دادم بيرون و گفتم:
هي هي من انتقامتو ميگيرم با کمک خودت اما اول بايد چنتا کيسه خون بدي بهم برادرم در حال مرگه ...
جابرائيل چنتا کيسه خون توي پاکت گذاشت وبه دستم داد.
:مگه تونمياي؟؟
نوچي کردو گفت:نباشم بهتره بوي خون حالمو بدميکنه بعدشم تو افتاب نميتونم بيام.
سرموتکون دادموگفتم:يادم نبود اصلا يه فکري واسش ميکنم تا بتوني راحت بياي بيروني
ادرس رو بهش دادم واز اپارتمان بيرون زدم.سريع يه ماشين جور کردم
وارد خونه شدم راويار و تار و رنو توي حال نشسته بودن.با ديدنم راويار از جا بلندشد و به سمتم اومد
تارا بي خيال پاهاشو روي هم انداخته بود و با تکبر زل زده بود به من هه ايکبيري عمرا بزارم مضحکه ي دست توبشم
romangram.com | @romangram_com