#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_306

در کمال ارامش روي مبل هاي ال مانند سفيد سرمه اي نشستم.‏

خون آشام پولداري هستا!!!‏

نگاهي به اطرافم انداختم يه سالن بزرگ که با پله از يه سالن ديگه به همون بزرگي اما بالاتر جدا ميشد

دکوراسيون سرمه اي سفيد شيک پرده هاي سرمه اي که سرتاسر کشيده شده بودن و جلوي نفوذ افتاب روميگرفتن

سرک کشيدم و با کنجکاوي نگاهي به اون سالن انداختم که تماما متفاوت بود

رسمي تر و رنگ هاي کدرتر با مجسمه هاي قيمتي

يهو جلو روم سبزشد که باعث شد سه متر به هوابپرم و گفتم:‏

اه مرض بگيري سکتم دادي!!‏

با اخم گفت:ببخشين اونوقت تو چه دردي بگيري که منو به ديوار ميخکوب کردي؟؟؟

با نيشخند گفتم:‏

والا تااينجا خون اشام صلح طلب نديده بودم محض همونه يکم خشن رفتار کردم.‏

خودشو روي مبل ول کرد و من زيرچشمي نگاهش کردم قد بلند و چهارشونه پوست سفيد و يخي لب هاي قرمز و نسبتا کبود اما جذاب چشماي خاکستري و غبار الود فک محکم و دماغي کشيده ‏

موهاي مشکي پرش صورتشو قاب گرفته بود

با سردي گفت:‏

ديد زدنت تموم شد؟؟؟

خودمو جمع و جور کردمو گفتم:اگه تو اجازه بدي يکمش مونده!!‏

زير لب نق نقي کردو صاف نشست.‏

‏:خب اسمت چيه؟؟؟

خون اشام:جابرائيل هستم اما قبلش جک بودم

‏:تغيير هويت دادي؟؟؟

romangram.com | @romangram_com