#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_305
خنجرمو برداشتم و چنتا شوريکن زير لباسم زدمو گفتم:
خيلي خب مراقبش باس و سعي کن يه پيام به بقيه بدي در ضمن به نارين يه پيام بده بگو نارديس رو با غذا بفرسته اينجا
از اپارتمان متروک خارج شدم و به سمت خيابون راه افتادم با کمي جادوي سخن وري يه ماشين رو مجبور کردم که تا ادرس مورد نظر هدايتم کنه.
اوف اينجا عجيب شيک وپيک بود خون آشام ها عجب جاهايي هم ميپلکن ها.
حس جهت يابيم رو فعال کردم و بوي مرده رو توي ساختمون روبه روم حس کردم
يه ساختمون 20 طبقه ي سفيد با نماي گل کاري شد و شيک نيشخندي زدم و وارد ساختمون شدم.
هرلحظه بوي خون مرده بيش تر مشامم رو پرميکرد و بالاخره بعداز چنتا توقف اشتباهي
دقيقا پشت واحد12 با درهاي بلوطي توقف کردم .
اينجا بوي انواع خون ها ميومد.دستم رو روي زنگ فشار دادم ومنتظر موندم
صداي سرد و شکننده ي مردي لاي در گفت:بفرمايين؟!!
پس هنوز جادوم رو حس نکرده بود
لبختد تيزي زدم و در يک ان با تمام قوا به ديوار پشتيش ميخکوبش کردم وارد خونه شدم و در رو بستم.چهره ي مرد سفيد و يخ زده بود اما در عين حال جذاب و فريبا
با لبخندگفتم:خب غرض از مزاحمت گرفتن چنتا کيسه خونه.
جادو رو برداشتم و مرد با خس خس کلوشو ماساژ دادوگفت:
هميشه به زور وارد خونه مردم ميشي؟؟
:
اوه عجب خون اشام با نزاکتي!!!حتما ارو روي تربيتت وقت زيادي گذاشته!!!
صورت مرد از نارضايتي توي هم فرو رفت وگفت:اون جانوار ارباب من نيست قاتل منه.
اوه جالب شد لطفا يه ليوان اب به من بده....
romangram.com | @romangram_com