#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_309


از روي طومار مرتب زمزمه ميکرد و روي کاسه فوت ميکرد با دست هاش اتشي رو به صورت يه حلفه ي بزرگ اطراف خودش درست کرد

صورتش غرق عرق شده بود ومرتب محلول توي ظرف رو هم ميزد تا اينکه محلول شروع کرد به پيخ خوردن وقل قل کردن

چاتاي استخوان رو از ظرف برداشت و استين پيرهنش رو پاره کرددرد چهرشو جمع کرد

دستش رو بالاي ظرف گرفت و قطره قطره خونش رو درون کاسه ربخت محلول خون رو با اشتياق ميگرفت و اينبار چاتاي با صداي بلند شروع به دکلمه کرد:‏

اي خاک که تو وارث پادشاهي اي خاک که تو محل تولدش هستي گواه باش که باز برميخيزد اي خون هيولا که تو زندگي بخش برزخش هستي گواه باش که تو را به دنيا ميبرد اي اخرين تکه استخوان پادشاه تو دوباره متولد ميشوي ...‏

استخوان رو توي کاسه انداخت محلول غرشي کرد و استخوتن بلعيده شد اخرين تکه ي دکلمه ي برادرم حالمو بد کرد

و اين من هستم چاتاي فرزند مريلينا که برخواسته از همين خاکم و در راه پادشاه جسمم را هديه خواهم کرد

تصاوير سياه شدن و با جيغ از جا پريدم...‏

با جيغ از جا پريدم.‏

راويار کنارم به خواب رفته بود و خونه غرق سکوت بود تمام بدنم از خوابيدن روي زمين درد ميکرد تعجب کردم چه طور هردومون همونجا که تکطه داده بوديم خوابمون برد

از سرجام بلندشدم و اروم به سمت تخت رفتم نور عصرگاهي از لابه لاي پرده توي اتاق افتاده بود ‏

صورت چاتاي خيس عرق بود و خيلي اروم نفس ميکشيد زخم ها هيچ تغييري نکرده بودن و خون به ارومي از شيارها بيرون ميزد و اخم چاتاي درهم ميرفت

از اتاق بيرون رفتم تارا روي کاناپه با اخم خوابيده بود.‏

از تصور حرص خوردنش و فکرهايي که از غيبت ما دوتا کرده لبخند روي لبهام نشست و برق خباثت چشمامو پر کرد رنو هم معلوم نبود کجا رفته.‏

وارد اشپزخونه ي قديمي شدم و از توي يخچال صندوقي يکي از کيسه خون ها رو برداشتم و به اتاق برگشتم

پاکت خالي خون رو توي سطل انداختم و با يه گاز تميز سعي کردم که قفسه ي سينه ي چاتاي رو تميز کنم ‏

حس کردم زخم ها دارن شروع به زرد شدن ميکنن قلبم از تپش ايستاد اگر عفونت کنه قطعا ميميره.‏

با صداي باز شدن در از افکارم بيرون پريدم و به سمت سالن رفتم.‏

رنو به همراه سم و الفينا وارد شد قيافه هاشون خسته و خاکي بود


romangram.com | @romangram_com