#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_303
:
خب بقيه کجان؟؟؟
رنو:چاتاي که رفته دوش بگيره يه دوساعتيه اون تو هست گمونم خفه شد زير دوش.
ابرومو بالا انداختموگفتم: اقا گرگه کو؟؟
رنو :اونم با تارا رفت.
اخمام توي هم گره شد و بي تفاوت از رنو به سمت اتاق انتهاي سالن رفتم و درو محکم به هم کوبيدم.
اين پسر فقط باس منو حرص بده اي خدا کي بشه من اون دختره رو با دستاي خودم بندازم جلو خون آشاماي جنگلاي سياه تا از شرش راحت بشم.
تصميم گرفتم نيم ساعتي بخوابم و بعدش برم سراغ يه نقشه واسه پيدا کردن هم زمان دو تاجواهر تا بتونم هرچي سريع تر عليه ارو اقدام کنم.
روي تخت نم کشيده ي گوشه ي اتاق دراز کشيدم و به قضايا فکر کردم
من تا مدتي حرکت ارو رو کم تر کردم اما ميدونم بي فايدس اون خودش رو ميسازه
اما نميدونم چه جوري!!!!
ختما چاتاي ميدونه از جا پريدم و به سمت حمام رفتم که هنوز صدلي شرشر اب ميومد اواز چاتاي قطع شده بود و هيچ صدايي از توي حمام جز صداي اب نميومد
تعجب کردم و به رنو گفتم:هي چرايهو ساکت شد؟؟؟
رنو:لابد شارژش تموم شده من چه بدونم.
تقه اي به در زدم و صداش کردم اما هيچ صدايي نيومد چند باري صداش کردم اما بي فايده بود
محکم به در زدم اما صداش نيومد.دلهره گرفتم به سمت رنو رفتم تا راضيش کنم بره تو حمام
که صداي جيغ گوشخراشي ازتوي حمام بلندشد کل وجودم يخ زدو به سمت حمام دويدم....
به سمت حمام دويدم.
چاتاي با تمام وجود جيغ ميکشيدو من از ترس ميلرزيدم رنو کاسه پفيلا رو زمين انداخت و به سرعت پشت سرمن ايستاد دستام از ترس و استرس حرکت نميکردن.
romangram.com | @romangram_com