#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_301


با استرس انگشت هاشو ميپيچوند انگار که فقط انفجاردر روي اون بي تاثير بوده.‏

باديدن من برق لبخند توي صورتش ظاهرشد.‏

کوتوله ها باخشم از پناه گاهشون بيرون اومدن.رئيس قبيله ي بينگاتو با صدلي کلاغ مانندش گفت:‏

جادوگر بزرگ پناه بر ريش مرلين اين چه کاري بود؟؟؟؟

باخشمي واضح اشاره اي به جلسه کردمو گفتم:‏

اوه واقعا هم پناه بر ريش مرلين بزرگ يه نگاه به اين سالن بکن اين چه نمايشي که راه انداختين؟؟؟؟

سکوت سالن رو پر کرد که يکي از کوتوله هاي پير و تپل مپل با صداي کلفتش گفت:‏

قبايل نياز به يک پادشاه دارن واسه با هم بودن و ملکه حق انتخاب دارن.‏

‏:خب حق انتخاب ملکه ي عزيز چيه؟؟؟

پيرمرد گلوشو صاف کرد وگفت:يا ازدواج با فرد منتخب قبايل يا کناره گيري از سمتشون.‏

فشارخونم به صد رسيد با اخم گفتم:‏

اوه چقدرهم که حق انتخاب هاش بزرگن حالا شماها گوش کنيد ملکه يه حق انتخاب ديگه هم داره...‏

سکوت سالن با پچ پچ بلندشد بشکني زدم که صداي مهيبي سالن رو پر کرد و همه از ترس ساکت شدن با لبخند ادامه دادم:‏

ملکه بر کوه حکومت ميکنا و تا زماني که نخواد ازدواج نميکنه.‏

کوتوله ها باخشم پچ پچ ميکردن و چنتاييشون با جيغ گفتن هرگز

رئيس قبيله ي اينگيتوم انگشت دراز و استخونيش رو به سمتم گرفت گفت:‏

تو نميتوني واسه ما تصميم بگيري.‏

با حرکت چشم هام پيرمرد و از صندليش بلند کردم و به هوا بردم که باعث شد يه جيغ دخترونه بکشه با لذت گفتم:‏

يادتون رفته من همپيمان شماها شدم و خونتون توي رگهامه به ويژه من جادوگر اعظم هستم ‏


romangram.com | @romangram_com