#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_300
هي ببين ميدونم اون برادرته اما اون يه خب يه قاتله.
با چشماي گشاد نگاهش کردم و گفتم:هي تو حق نداري به اون اين لقب رو بدي فهميدي؟؟؟
از خشم قرمز شدم که راويار اوند وسط ماجرا روگفت:
متاسفم رامونا واسه اولين بار با بنديک هم عقيده هستم.
لب برچيدمو پشتم و کردم بهشون از حق نگذريم حرف دوتاشون راست بود فقط من نميخوام قبولش کنم با ياداوري هرون و کمک هاش بغض گلومو پر کرد
مرگ دردناک و شيون هاي نارين دلم اتيش گرفت.
:خيلي خب ميگين چيکار کنم؟؟
بنديک:اگه ببريش توي کوه اونا ميکشنش حتي ديگه به تو توجهه هم نميکنن
راويار:
درسته تو ميري گزارش ميدي بعد هم مياي از کوه بيرون ما يه جارو پيدا ميونيم تا اون موقع.
سرمو تکون دادمو با کلي دليل چرت و پرت از رنو وچاتاي خواستم همونجا بمونن.
خيلي زودتراز اونچه فکرشو کنم جلو ورودي غار بودم.کوه ساکت بود و هيچ صدايي نميومد يکي از نگهبان ها به سمتم دويد وبا استرس گفت:
اه خدايان رو شکر که شما رسيدين بانو.
باتعجب گفتم:واسه چي اونوقت؟؟؟!!
سرباز:
بزرگان قبيله شورا گرفتن در مورد تخت پادشاهي بانو و خب ملکه ي ما رو تحت فشار قرار دادن.
با خشم راهمو باز کردمو به سمت سالن بزرگ رفتم.پيرهاي خرافاتي حتي نزاشتن از مرگ پادشاهشون بگذره.
جلوي ورودي سالن ايستادم و با چشم هام منفجر شدن در رو تصور کردم درهاي بزرگ سياه رنگ با صداي بامبي منفجرشدن وخرده هاي چوب همه جا روپخش کرد
وارد سالن شدم.
هه بزرگان همه زير ميزهاشون پناه گرفتن انگار که بمب اتم رو منفجر کرده باشم.نترين با لباسي سرتاپا سياه و چهره اي تکيده رالاي ميز نشسته بود و از هميشه رنگ پريده تر بود
romangram.com | @romangram_com