#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_295


چنگالشو از پشت گردنم برداشت اما من ميخکوب شده بودم در واقع با چشماش ميخکوبم کرد

توانايي که فقط خودم داشتم بين بقيه،و حالا يک نفر داشت روي خودم امتحانش ميکرد

ارو با لبخندگفت:ميخواستم نگهت دارم اما تو اصلا بدردبخور و حرف گوش کن نيسي

مکثي کردوگفت:اوم و الان بهترين موقعيت واسه يه مرگ باشکوه به دست پادشاهته

سرمو تاحدي که جاي تکون خوردن داشتم بالا اوردمو از ته دل تفي جلوي باهاش انداختمو گفتم:‏

تو حتي واسه من مقامت از کرم هاي توي فاضلاب هم کمتره پس خودتو پادشاه من ندون.‏

با سردي دستشو به سمت گردنم اورد تا راه تنفسمو قطع کنه چشمامو بستم و اخرين درخواستمو از خدا کردم

دوستامو سالم نگه دار.‏

انگشتاي استخونيش يک اينچي صورتم بود که با کنجکاوي به گردنبند ناقصم نگاه کرد و چشم هاش درخشيد با ذوق کودکانه و ديوانه مانندي گفت:‏

اوه ببين چه چيز گران بهايي واسم به ارمغان اوردي دختر جان چيزي که قرن هاست دنبالشم واسه راه يافتن به جسم انسانيم تو با پاي خودت اونو واسم اوردي

با تفکر سرشو تکون دادوگفت: حيف که ميميري وگرنه مغز فعال و ذهن شجاعي داري با دست اشاره اي به هيولاهاي شگفت زده کردوگفت:‏

حتي هيدرا ها و دراکناهاي باهوش من نتونستن يک تکه از اين جواهرات رو واسم پيدا کنن

باحالت نمايشي دست هاشو بهم کوبيدو دستشو وحشيانه به سمت گردنبندم برد با لمس دستاش روي گردنبند حس اتيش گرفتن کل وجودم زو پر کرد

انگار که يک تکه زغال داغ روي گوش گردن و سينم گذشته باشن و بدتراز من ارو بود

که با جيغ دستشو عقب کشيد دردم اروم شد نگاهي به دستش انداختم سياه و چروک شده بود درست عين دست يه مرده بعد از چندسال

انگار که دستش روح نداشته باشه با وحشت نگاهي به دست سوختش کرد و با جيغ گفت:‏

نه نه اين امکان نداره اين امکان نداره با خشم به سمتم حمله ور شد و دست سوختشو با زحمت با گردنبندم رسونداما اينبار نوري خيره کننده فضا رو پر کرد و همه ي صداها خاموش شد

از شدت نور پلک هامو روي هم فشار دادم




romangram.com | @romangram_com