#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_296
حس کردم زير بدنم زمين خشک و صافه.
پلک هامو محکم روي هم بسته بودم اما هيچ صدايي نميومد اروم پلکامو باز کردم که يه صداي سنگين و سرد سکوت رو شکست:
دست از مسخره بازي بردار و بشين سرجات.
سيخ سرجام نشستم ونگاه اطرافم کردم. امکان نداشت من چه جوري اينجا اومدم!!!؟؟؟
دست نامرئي من رو از عالم برزخ کشونده بود بيرون و تالاپي منو انداخته بود توي دنياي زيرين اونم کجا درست جايي که هادس داشت با يکي از ارواح شطرنج بازي ميکرد و سقوط ناخواسته من باعث بر هم زدن بازي عزيزش شده بود.
از روي زمين بلند شدم تمام لباس هام رنگ خون داشت و بوي منزجر کننده ي تون مونده مشامم رو ازار ميداد.
با گيجي گفتم: هي کار تو بود نه!!!
هتدس سر رو با تنبلي تکون داد و گفت:
من يک خدا هستم بچه پس درست حرف بزن و هي و هوي واسه دوستاي گلت استفاده کن اما درجواب سوالت بايد بگم نه کار من نبود من همون موقع رفتنت گفتم که ديگه کمکي از من دريافت نمکني.
با لکنت گفتم: پ..پس کار کي بود؟ کي چنين قدرت زيادي داره.
هادس با انگشت هاي کشيده و مردونش اشاره اي بهم کرد و در سکوت نگاهم کرد
بابهت يه خنده ي تکي کردم و گفتم:اين غيرممنکه من اصن همچين قدرتي ندارم
پوزخندي لب هاي کبودشو کش اوردوگفت:عقله کل منظورم به اويز گردنته وگرنه توکه عرضه اي نداري.
هه اينم از تعريف کردن يه خدا از من چقدر که من عزيز و دوست داشتنيم.
بادست اشاره اي بهم کردو نزديکش شدم
يقه ي پاره ي پيراهنمو کنارکشيدو با دقت به گردنبند نگاه کرد اما نتونست تکونش بده
با اخم گفت:خانم جادوگر يه مشکلي داريم چشماتو باز کن گردنبندو نگاه کن
زل زدم به گردنبندي که عين يه عضو از بدنم توي گوشتم فرو رفته بود
دستمو روي اويز کشيدم هيچ حرکتي نکرد گردنبند با پوستم يکي شده بود و روي گردنم چسبيده بود هر هشت اويزش
با يه حس بد گفتم:
romangram.com | @romangram_com