#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_294
پاهاشو هدف گرفتم اما با هوشياري مبارزه ميکرد و کلوله اي از جادو به سمتم فرستاد جاخالي دادم و گلوله به ديوار دژ خورد و يک صداي جيغ خيلي بلند فضا رو پر کرد و دژ از هم پاشيد
همه سنگ ها همزمان منفجرشدن و خون از ديوار ها بيرون زد باورم نميشد قصرشو از خون انسان پر کرده باشه.
هيولا ها با وحشت به عقب رفتن و ما به مبارزه ادامه داديم.
شمشيري از دود احضار کرد و به سمتم حمله کرد
وهروقت من شمشير ميزدم جا خالي ميداد و محو ميشد از حرصم دوباره روي پاهاش تمرکز کردم و اينبار از تيغه ي دود مانندش جاخالي ندادمو گزاشتم حس کنه الان نصفم ميکنه اما در عوض وقتي تيغه به سمت سرم اومد درست يک اينچي صورتم خودم رو روي زمين انداختم و با شمشير ساق پاي چپش رو لريدم
جيغي کشيدو روي زمين پرت شد
هيولاها با نابوري به صحنه نگاه ميکردن و هاج و واج مبهوت پادشاه ناميراشون شده بودن که از درد جيغ ميکشيد
اطرافمو نگاه کردم و خبري از بقيه نبود حتما به دنياي زيرين برگشته بودن
از جاي پاي بريده ارو خون بيرون ميزد يه خون قرمز با رگ هاي سياه و کاملا شيطاني
عقب عقب رفتم و راهمو با شمشير باز کردم خواستم با به فرار بزارم که حس کردم دستي گردنم رو گرفت
حس خفگي وجودم رو پر کرد و به سپت عقب کشيده شدم..
حس کردم يه نفر از پشت گردنم رو گرفته و هر لحظه نفس تنگيم بيشتر ميشد
يه چيزاي تيز مثل ناخن گوش گردنم رو خراش ميداد.
سرمو با درد برگردوندم از بهت چشمام چهارتاشد.ارو همونجايي که ساق پاهاشو بريدم روي زمين نشسته بود
هيچ خوني نداشت که ازبين بره پاهاش حالا فقط سايه بودن اما دستش انگاري که صدها متر کش اومده باشه در مثل يه ادامس
حلقه شده بود دور گردن من.
سرمو از بهت تکون دادم فشار انگشتاي يخش کمترشدو با لبخندگفت:
هه هنوز منو نشناختي دخترجون قابليت هاي منو دست کم نگير
راه تنفسيم هر لحظه بيشتر گرفته ميشد و من حس مرگ بهم دست ميداد توي يک لحظه با فشار منو به سمت خودش کشيد که چشمام سياهي رفت و دست از تقلا برداشتم.
روي زمين درست جلوي هيکل شناورش افتادم بدنم از خوني که از سنگ ها تراوش ميشد خيس شدو حس انزجار وجودمو پر کرد
romangram.com | @romangram_com