#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_293
با درد دست روي سرش گذاشت و خم شد
هه پس روش تاثير داشت.
ارو به سمت زمين خم شد و با درد جمجمه اش رو فشار داد.
با نفس تنگي به سمت چاتاي رفتم و بازوشو گرفتم
بخاطر شکنجه ي فکري عرق کرده بود و ميلرزيد.زير بازو گرفتم و گفتم:
زود باش بايد با غيب بشي
با درد گفت:پس تو چي؟؟؟
يه شکلات چپوندم تو دهنشو گفتم:نگران من نباش خودمم بکشم دست اين اشغال بهم نميرسه سريع غيب شو کنار دريچه دوزخ برو پيش الف ها
کولمو دادم دستشو گفتم:اگه بهت اعتماد نکردن بهشون بگو فسيل هاي باستاني فهميدي فسيلو بگي خودشون ميفهمن از طرف مني
سرشو تکون داد و روي پاهاش ايستاد.ارو داشت از حالت گيجي در ميومد با دست اشاره به اتش دان کنار تخت کردمو زغال هاي داغو به سمت ارو بردم تا حواسش رو پرت کنم
خنده ي سردي کردو گفت: به قول تو من موجوديت ندارم کوچولو پس اون زغال رو من تاثير نداره
نيشخندي زدم و گفتم:
ميدونم منم اما فک کنم يکم دردش رو حس کني.
با گفتن اين حرف منقل پراز زغال رو به سمت پاهاش که جامد بود انداختم و جيغي از درد کشيد
حدسم درست بود پاهاش تنها قسمت جامد وانسانيش بود.
چاتاي سريع به سمت در رفت وگفت:
اون تو رو ميکشه چونکه پاهاشو تازه بازسازي کرده بود.
دستي تکون دادو از درگاه خارج شد.
ارو دردشو با ورد ازبين برده بود وبه سريعي يک شبح به سمتم حمله کرد جا خالي دادمو هر چيزي اطرافم بود به سمتش پرتاب کردم اما بي فايده بود.
romangram.com | @romangram_com