#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_292
قل عزيزم با چشماي گشاد شده گفت:اون تو رو زنده نميزاره تا غروب افتاب رو ببيني
پامو روي قفسه سينش فشار دادمو گفتم: تويکي خفه که هرچي بدبختيه زير سرتو يکيه که خائن از اب در اومدي
ارو دست هاشو بي صدا بهم زد و گفت:اه راموناي شکارچي ميبينم که اسلحه ي منو مغلوب کردي و مثل هميشه منو سوپرايز کردي
بانيشخند گفتم: هه معلومه که مغلوب ميشه من نميه اصلي روحم و طبق افسانه از بقيه قوي تر سواد خوندن نداري پادشاه؟؟
ارو حالت متفکري به خودش گرفت و گفت:
حق باتو هست عزيزم به نظرم بهتره اسلحه رو عوض کنم.
سرمو تکون دادمو گفتم:
ميتوني اسلحه جديدتو از اسلحه خونه هادس برداري جناب ارو
انگشتاي دستشو به هم فشار دادو به سمتم حرکت کرد پاهاش فقط جامد بود اونم از ساق پا.
يهو از جا کنده شدم و با درد به ديوار پشت سرم بر خورد کردم و اخم بلند شد
انگشتاي استخوانيشو به سمتم گرفت که برادرم از جا بلندشدوگفت:
تو قسم خوردي کاري به اونا نداشته باشي مرد.!!
ارو وردي زير لب زمزمه کرد و قلم از درد روي زمين افتاد ارو با خنده گفت:
هي چاتاي هيچوقت قسم هاي يه جادوگر سياهو باور نکن پسرم.
ارو حواسش به جسم مچاله شده چاتاي بود که سريع وردي رو به سمتش روانه کردم.
سال ها درد و زجر و جيغ و مرگي رو که از ذهن مادر توي روحم باقي مونده بود
romangram.com | @romangram_com