#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_291


اما من دوستتو سلاخي کردم و يه هديه براتون گذاشتم حالا هم تو و رفقاتو سلاخي ميکنم

خون توي رگ هام به جوش اومد و با تمام توان با جادو هلش دادم که باعث شد به صندلي برخورد کنه و روي زمين پرت شه قبل ازونکه فرصت بلند شدن داشته باشه پامو روي گردنش قرار دادمو گفتم:‏

بهتره با من بياي تو برادرمي برادر

لبخندي از درد زدو گفت: بهتره منو بکشي خواهر چون من بزرگ ترين دشمنت هستم من نميتونم ارو و ترک کنم چونکه.. ‏

صداي شيپورها بلند شدوگفت:‏

ارو و محافظينش دارن ميرسن بهتره بري اون تو رو نميکشه اما اسيرت ميکنه

‏:‏

زود باش لگو چرا نمي توني بياي؟؟

چونکه...‏

تاخواست جوابمو بده در هاي سالن با صداي مهبي شکسته شدن و يه سايه وارد سالن شد...‏

سايه توي درگاه نزديک اومدو وسط سالن ايستاد.‏

با پوزخند گفتم:‏

اوه پادشاه هيولاها رو نگاه عين روغن توي هوا شناوره حتي روحم نيست موجوديت نداري انگار!!!‏

ارو با خشم تکوني خورد که باعث شد موج برداره.‏

پوستش بيش از حد سفيد بود و لب هاش سرخ رنگ درست مثل کسي که هزاران گالون خون خورده باشه.‏

چشماي سياهش هر لحظه بين طلايي و سياه در تغيير بود.‏

موهاي مشکيش به حالت وحشيانه اي اطرافش ارايش شده بود و اصلا به يه مرد باستاني نميخورد

با لبخند گفتم:‏

هي سلام اقاي دشمن کم پيدا شدين!!!‏


romangram.com | @romangram_com